تبليغاتX
چراغ هاي خاموش

با چراغ های خاموش، چیز دندان گیری نصیبتان نمی شود.

ما اینجاییم: مهجاد.نت

خوشحال می شویم اگر دوستان لینک هایشان راتصحیح بفرمایند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:52  توسط مهجاد  | 


رسم است میان روزنامه نگاران که وقتی نویسنده ای مدتی طولانی از نوشتن جدا بوده و در آغاز دور جدید با  مشکل رو به می شود اصطلاح "خشک شدن قلم" را برایش به کار می برند! انصافا هم همین است. قلم واقعا خشک می شود و جان کندنی می خواهد تا دوباره راه بیفتد.

حالا ماییم و این وبلاگ؛ که گویی ننوشتن چند روزه، کیبوردمان را خشک کرده!!!

 

***

 

طولانی تر از آن شد که انتظارش را می کشیدیم، ولی هر طور که بود راه افتاد. "مهجاد دات کام" را می گوییم. هم تنبلی هم کردیم، هم سخت گیری هم کوتاهی. خلاصه الپر و اسپارس و همه دست به دست هم دادند تا طراحی خانه جدید ما خیلی طول بکشد.

این پست هم رسما به معنای خداحافظی رسمی از بلاگفا و کوچ به سوی استقلال مجازی است.

خاطرات چراغ های خاموش البته آنقدر هست که تا مدتی سری به محله قدیم بزنیم و یادی زنده کنیم. اما از حالا به این امید را داریم که به محله جدید خو بگیریم.

زنده یاد دوباره همان وقت ها می گفت که باید فکری به حال سایت کنیم، ما اما یک سال دست نگه داشتیم تا ببینیم کارمان ما در نظر می افتد یا خیر. بی تردیدیم که حالا وقتش فرا رسیده است.

افسوس؛ زمانی به خانه جدید و مستقل می رویم که قلم هایمان خشک شده و ما را کمتر رغبت و توانی به نوشتن هست.

عیبی ندارد.....دوباره می سازمت وطن........

از حالا دیگر هیچ چراغی خاموش نیست.

 

وصیت آخر: ضمن تشکر از همه دوستانی که طی این مدت از طریق لینکدونی، پیوند های روزانه و سایر روش های ارتباط جمعی به ما لینک دادند، به عنوان پدر پیری در آخرین ساعات عمر این وبلاگ با قلبی شاد، روحی مطمئن و ضمیری آرام، می خواهیم هر چه زود تر با زبان خوش آدرس لینک ما را عوض کرده و آدرس جدید را جایگزین چراغ های خاموش کنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 22:37  توسط مهجاد  | 


س.س: نمی شود در تهران گشت و ماشین اوچیکی ندید. ماشین اوچیکی همان پیکان جوانانی است که صاحب خوش ذوقی داره و کلی تزیینات به در و دیوار ماشین آویزان می کنه و احتمالا راننده اش شب جمعه ساعت 11 شب هوس می کنه چند تا لحاف بندازه روی باربندش و با رفقا بزنه بره شمال!
راننده اوچیکی حرف زدن خاصی داره و از اتومبیلش صدای همه جور ترانه جوات یساری و عباس قادری بلنده.
بعضی وقت ها این اوچیکی ها بدجوری به دل آدم می نشینند. نمونه همین چند روز پیش که اول صبح داشتم می رفتم مجلس. مسیر رسالت-بهارستان به یکی از این اوچیکی ها برخوردم که راننده اش آخره خز بود.با همه بی میلی به ترانه های اتوبوسی و مینی بوسی، طرف یک آهنگ باحالی گذاشته بود که تا آخر مسیر باهاش همراه بودم.

اگه بدونید چه شعری داشت: جینگ و جینگ النگوهات می آد..... داره تو قلبم صدای پات میاد!

وای که اگه این ترانه رو بشنوید هوس می کنید با این راننده های داش مشتی یک سر بروید شمال و برگردید!

حیفه ترانه رو گوش نکنید

بی ربط:
تغییر و تحول شد و ایمان چه خشن رفت            صد شکر که این آمد و صد شکر که آن رفت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 3:42  توسط مهجاد  | 


م- ت :یك ضرب المثلي هست در ميان عامه كه خانه عروس جشن و سروره خونه داماد سوت و كوره

بسيجيان ايران هم اين روزها عكس هاي سيد حسن نصر اله را دست مي گيرند و شيريني و شربت پخش مي كنند كه حزب الله در جنگ با اسراييل پيروز شده اما دولتيان لبنان قيافه ماتمزده به خود گرفته اند كه چطور لبنان را پس از اين جنگ ويرانگر بازسازي كنند .

لبنان از دريچه نگاه نخست وزير اين كشور ۱۸۰ درجه با لبناني كه احمدي ن‍ژاد از حرف مي زند تفاوت دارد. نه مسيحيان لبنان ، نه ماروني ها و دروزی ها و نه خيلي از سني ها دل خوشي از نصرالله ندارند. آنها دلايل خودشان را دارند . ولي ملت لبنان هيچ گاه ملت يكدستي نبوده و نيست . رسانه هايش هم اينقدر حكومتي نيستند  كه بتواند توده ها را به دنبال خود بكشد . لبنان سرزمين چند صدايي است و صداي حزب الله هم براي بسياري از شهروندان اين كشور صداي خوشايندي نيست.سري به شبكه هاي ماهواره اي لبنان كه بزنيد  صداهاي متنوع اين سرزمين شنیده می شود  . صداي سازها و آواز ها و رقص رقصنده ها . تصاويري كه هم براي مخاطب شرقی  دلنشين است و هم تازگی ها  توجه غرب را به خود جلب كرده است .

اين تصور بي پايه هم كه اكنون سيد حسن نصر الله اسطوره لبنان شده  ساخته و پرداخته رسانه هاي جمهوري اسلامي است.

طرفداران حزب الله در لبنان قشری از محرومان مذهبی اند که نصرالله با اعانه هایی که از ایران و سوریه جمع می کند گه گاه لقمه نانی در دهانشان می گذارد تا برای خود کسب مشروعیت کند . والا طبقات متوسط و مرفه لبنان به خاطر امنیت سرمایه هایشان هم که شده از جنبش خشونت طلبی مانند حزب الله حمایت نمی کنند .

حالا هم در پس این جنگ ویرانگر که بسیاری از تجار و سرمایه داران را بخاک سیاه نشانده  برای لبنانیان جنگ زده دلیلی بر خوشحالی وجود ندارد .

طرفدارن حزب الله البته می توانند خوشحال باشند . آنها چیزی برای از دست دادن نداشتند . خانه هایی کهنه سال و ریزه سرمایه ای داشتند که نصرالله قول داده خسارت های وارد آمده بر آنها را جبران کند .او می خواهد با پرستیژ محروم نوازی ، خودش را قهرمان عرب کند.

می خواهد کسی مانند جمال عبدالناصر و قذافی سالهای دهه ۸۰ میلادی شود .

نصرالله  اشتباه می کند . سنی ها او را دست نشانده جمهوری اسلامی می دانند . مسیحی ها از رفتارش احساس خطر می کنند . غرب او را تروریست می خواند و دولت لبنان نیز به همین زودی باید در تدارک خلع سلاح حزب الله بر آید.

حزب الله با همه هیاهوی پیروزی که براه انداخته در حال تمام شدن است . سربازانش باید مرزهای جنوبی لبنان را ترک کنند . باید سلاح ها را زمین بگذارند . دست از اسراییل ستیزی بردارند و به آتش بس با تل آویو پایبند باشند .

حزب اللهی ها در حال  تبدیل شدن به  شیر بی یال و دم و اشکم هستند .  تصویری که بر پرچم حزب الله حک شده تصویر اسلحه ای آماده به شلیک است . حزب الله  اگر با اسلحه وداع کند  این پرچم فروخواهد افتاد .

تبریک یا تسلیت ؟

کدام حزب الله ؟ کدام پیروزی ؟

جنگ و تولید آدمهای ایدئولوژیک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 22:10  توسط مهجاد  | 


س.س: ما اصولا نسلی هستیم که بچه های جبهه و جنگ را دست می اندازیم  و در گفتگوهای روزمره خود آن ها را به نوعی به تماخره می گیریم. جملاتی از این دست بحث معمول ما است: حاجی با سید هماهنگ کن امشب نخود بازی کنیم! یاد کربلای 5 بخیر هنوز هم گهگاهی که یادش می افتم جای ترکشش درد می گیره!

شوخی با ارزش های مورد تکریم نظام، در شرایطی که اساسا نمی توان نقد واقعی رویدادهای ارزشی نظام را صورت داد چیز عجیبی نیست. با این حال گهگاهی که فرصتی پیش می آید تا از مردان بی ادعای جنگ بشنوم و خاطراتشان، بسیار تحت تاثیر قرار می گیرم و گاه از قضاوت هایم پشیمان می شوم.

یکی از این موارد دوسه ماه پیش بود که با یک "شهید زنده" صحبت می کردم. جانبازی که تا مرحله خاک سپاری هم رفته بود و در آخرین لحظات علائم حیات از خود نشان داد و دوباره به زندگی برگشت.

امشب اما باز تحت تاثیر قرار گرفتم وقتی که " به نام پدر " حاتمی کیا را دیدم و درد و رنج جبهه رفته ها را پیش چشم دیدم.

حاتمی کیا البته همیشه در فیلم هایش حرفی برای گفتن داشته است. هم برای مخاطب عام حرف داشته، هم برای نخبگان و مهم تر از همه برای مسوولین.

به نام پدر حاتمی کیا هم از این قاعده مستثنا نبود. ضمن ان که میزان درد و رنج یک خانوده در این فیلم آن قدر هست که بیننده را متاثر کند و چه دردی بالاتر از اینکه پدری روزگاری برای سد کردن راه دشمنان و جلوگیری از پیشروی آنان، در نزدیکی های مرز مین هایی بکارد و چند سال بعد دختر جوانش هنگام کار عملی دانشگاهی، پایش را به خاطر رفتن روی یکی از همان مین ها از دست بدهد!

"به نام پدر ما" را کمی از فضای شهری خارج می کند و لااقل برای دقایقی به یاد مرز نشینانی می اندازد که هنوز برایشان جنگ تمام نشده و خانواده هایی که هنوز با تبعات جنگ دست به گریبانند.

به گمانم روی سخن حاتمی کیا با دولتمردان فقط این نبوده که به آن ها بگوید موسسات خیریه در کار تجارت افتاده اند و به اسم ارزش ها دلالی می کنند، بلکه مهمتر از آن خواسته به تصمیم گیران سیاسی بفهماند در شرایطی که سایه جنگ هر لحظه به کشور نزدیک تر می شود: جنگ بد است!

آیا در میان تصمیم گیران گوشی برای شنیدن این پیام وجود دارد؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 22:27  توسط مهجاد  | 


س.س: تنبلی تنبلی تنبلی. این البته تمام علتی نیست که باعث شده کمتر بنویسیم. مهدی این روزها سرش شلوغ تر شده. من هم حال و حوصله نوشتن نداشتم. شاید به نوعی نیاز به استراحت پایان سال داشته باشیم.

امروز و فردا قرار است به دیدن " به نام پدر " برویم. "کافه ستاره" هم در نوبت است. مهدی لج کرده که هیچ فیلم خوبی بر پرده نیست. من اما دنبال بهانه ای برای دور هم بودنم. دو سه هفته ای می شود که دوباره پا به توپ شدیم و فوتبال بازی می کنیم. قرار است دوباره با بچه های روزنامه برنامه کوه را برپا کنیم. میان این همه مانده ایم کی برای کنکور کارشناسی ارشد درس بخوانیم. کی وبلاگ را به روز کنیم. کی کارهای شخصیمان را سامان بخشیم و کی به خودمان برسیم. کار روزنامه که جای خود دارد!

کسی برنامه ای دارد که در هفت روز هفته و ۲۴ ساعت شبانه روزش این همه بگنجد؟ با قیمت خوب خریداریم.

اسرار المهجاد: این پست های شخصی، عجب کم ارزش و در عین حال آرامش بخش است. گیرم که کسی نپسندد، ما را که خوش آید!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 2:41  توسط مهجاد  | 


خودمان هم باورمان نمی شد اینقدر دنیای مجازی را جدی بگیریم که روزی برای ویلاگمان جشن تولد راه بیتداریم. به قول فاطمه تولد صاحب وبلاگ اینقدر دبدبه و کبکبه نداشت که تولد خود وبلاگ!!!

با این حال همراه تعدادی از بچه های بلاگر دورهم چمع شدیم اما دور هم جمع شدنمان هم مثل وبلاگ نوشتنمان نظمی نداشت . یکی ده دقیقه پس از پایان مراسم خود را رساند و یکی هم پیش از پذیرایی جمعمان را ترک کرد. یکی با شور وحرارت بسیار کل مجلس را گرما می بخشید و یکی موقر و آرام، نشانی از آن شیطنت های وبلاگی اش بروز نمی داد.

پنج شنبه عصر بی شمع و کیک در غیاب خیلی از دوستان، جمعی گرد آوردیم و به بهانه یک سالگی وبلاگمان و به قصد دور هم بودن دو ساعت گفتیم و خندیدیم. فکرش را بکنید: تریبون آزادی باشد و حاشیه سیاهی؛ می شود خوش نگذرد؟؟؟

در این شرایط تصور کنید " پنچره ای از آن خود" کتاب "چراغ ها را من خاموش می کنم" به وبلاگ چراغ های خاموش هدیه کند و مهدی حیدریان پس از کلی دوندگی در سطح شهر دو تاعروسک دو قلو پیدا کند تا نمادی برای همپوشانی مهجاد فراهم شود و عادل پازیار هم مثل همیشه بی تکبر بیاید و عکس هایی از مراسم آماده کند تا دوستانی که نیامدند هم در جریان کار قرار بگیرند....... فکر نمی کنید جا دارد به این رفقا ببالیم؟   

 ممنون از مسعود باستانی  وهمسرش مهسا، آرش غفوری، الپر، جواد منتظری، ابوذر(که به جای کاشتن تخم نفاق در حال فیلمبرداری بود)  نفیسه زارع کهن، مرجان حاجی رحیمی، مرجان توحیدی، عظیم رجب پور، فرهاد ملکی، استاد چیز، مشایخی و بقیه رفقا که "رسما، تلفنا، کتبا، کامنتا" ما را تنها نگذاشتند و تبریکاتشان را نثارمان کردند.

 

 شعر مهجاد از چیز

قصه های  مجید

کنایه های ابوذر

الطاف  مرجان

 

عکس های جشن را می توانید در ادامه مطلب ببینید. عکس هایی که زحمتش با عادل بوده. 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 1:19  توسط مهجاد  | 


"حکايت وبلاگ زدن ما ، مانند روياهاي يك زوج عقد كرده بود كه می خواستند مراسم عروسي مجلل و با شكوهي برگزار كنند اما وضعشان اين قدر خراب بود كه حتي دوستان نزديك خود را هم نتوانستند براي عروسي  دعوت كنند و آخرش به جاي مراسم تصميم گرفتند يك سفر سه روزه به مشهد بروند تا بعد به دوستانشان بگويند ما دنبال تجملات نبوديم و از اول مي خواستيم زندگي را ساده شروع كنيم.

 

راستش ما هم اول قصد داشتيم يك سايت با فضاي بالا بزنيم كه مديون بلاگفا و هيچ صاحب خانه ديگري نباشيم . بعد راضي شديم به يك سايت كوچك ، اما باز هم نشد ، بعد به فكر يك وبلاگ خيلي با كلاس افتاديم كه نشد ،  اين خانه جمع و جور فعلي كه مي بينيد ، خانه اجاره اي ماست كه با هزار زحمت توانستيم براي خود دست و پا كنيم .

مي بينيد كه چراغ ها هم خاموش است چون پول براي  پرداخت قبض برق نداريم .

البته خب اول زندگيمان است .كار مي كنيم و چند سال بعد ، يك خانه بزرگ مي خريم و يك ويلا هم در شمال با يك عالمه چراغ!!!

شما به قول قديمي ها چشم و چراغ اين خانه هستيد"

 

و حالا یک سال گذشت از روزی که وبلاگ مهجاد با این نوشته کار خود را آغاز کرد. یک سال پر فراز و نشیب که در آن هم ما تغییر کردیم هم دنیای اطرافمان. خوشحالیم که در این مدت بی استفاده از امکان " درج نظرات پس ازتایید " به همه دیدگاه ها اجازه انعکاس دادیم و حتی ناسزاگویی ها و بد بیراه ها را حذف نکردیم.

 

دقیقا یک سال پیش وقتی مهدی با این نوشته به اهالی وبلاگستان اعلام کرد که وبلاگ مهجاد آغاز به کار میکند، خودمان هم سخت باور می کردیم که عمرمان به یکسال بکشد و تا جایی پیش برویم که مخاطبانمان از سی نفر به روزی هزار نفر هم برسد. لااقل تجربه وبلاگ های قدیمیمان که عمرشان به چند ماه نکشید و روز نوشت های اطرافیانمان که روزمرگی فلجشان کرده بود آنگونه می نمود  که امید به یک ساله شدن را دور دراز بپنداریم. با این حال در اولین پست خود نوشتیم که برای آغاز زندگی به یک وبلاگ ساده قناعت کردیم و امید داریم که در آینده بتوانیم یک خانه بزرگ تر بگیریم با یک عالمه چراغ!!! و حالا یک خانه بزرگ خریده ایم به اسم www.mahjad.com  که چند روز دیگر افتتاحش می کنیم و با خاتمه دادن به چراغ های خاموش در انتظار می مانیم تا بیایید و براییمان چشم روشنی بیاورید.

اینک در میانه تابستان، با گذشت حدود نیمی از سال، یک ساله شدیم؛ درحالیکه هم در دنیا هم در ایران و هم در وضع و حال خودمان خیلی چیزها تغییر کرده و بسیار دگرگونی ها به وقوع پیوسته. 

در احوالات درونیمان نه فقط افکارمان که حتی خلق و خویمان تغییر کرده، حلقه دوستانمان، همنشینان و یارانمان دگرگون شده و میزان دوستی ها و دشمنی هایمان نیز وضعی متفاوت یافته؛ مهمتر از همه اینکه اکنون به مدد این طفل یک ساله دوستانی را پیدا کرده ایم که که رفاقتشان باعث افتخار است.

 

مهجاد البته اولین تجربه وبلاگی ما نبود. هر دوی ما پیش از این وبلاگهای جداگانه ای داشتیم که مثل خیلی وبلاگ های دیگر در حال خاک خوردن بود. انتخابات ریاست جمهوری  و حاشیه های آن آنقدر حرف ناگفته در دل ما گذاشت که سال گذشته از اواخر خرداد ماه تصمیم گرفتیم در دنیای مجازی به اعلام نظر بپردازیم. با این حال سنگ بزرگ نشانه نزدن بود. کار را آنقدر سخت گرفتیم که راه اندازی سایت بر ما دشوار آمد. روزها وقتی از کار روزنامه فراغت می یافتیم با شهرام رفیع زاده که آن ایام در ایران بود در خصوص کار مشورت می کردیم. از نتیجه آن بحث ها چراغ های خاموش متولد شد. شهرام اما پیش ما نماند تا بال  و پر گرفتن این وبلاگ را شاهد باشد. وبلاگی که می دانیم خیلی ها فقط برای پیوند های روزانه یا همان دستچین به آن سر می زنند و خیلی ها هم برای استفاده از فیلتر شکن هایش.

دیشب درغیاب خیلی از دوستان اما جمعی گرد آوردیم نه از سر خودبزرگ بینی بلکه برای تجدید دیدار و ذکر خاطرات.

دیشب در جشن تولد مهجاد خیلی چیز ها گفتیم و شنیدیم. درد دل ها مطرح و روزهایی بهتر آرزو کردیم.

گزارش کامل جشن را فردا شب بخوانید.

 

یادگاری مرجان

نانوشته الپر

کنایه های ابوذر

ترکوندن مجید

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 4:5  توسط مهجاد  | 


سرانجام روز موعود ار راه رسيد و مهجاد يك ساله شد . شادي و شعف را در چهره همه شهروندان مي توان ديد . اين روز با شكوه و به ياد ماندني را بايد به بهترين شيوه پاس داشت . به شكرانه يك سالگي مهجاد امروز جشني  تاريخي و رويايي را برگزار مي كنيم تا خاري باشد در چشم مخالفان مهجاد .

براي قدرداني از دوستان و ياران مهجاد نيز آنان را از همين جا دعوت مي كنيم تا با شركت در جشن ما مايه سرور و شادماني باشند .

گذاستن كامنت براي اين پست به معناي آمادگي براي شركت در جشن يك سالگي مهجاد است .

شاد باش مي گوييم و محل و زمان  اين جشن  تاريخي را متذكر مي شويم .

پنجشنبه ساعت 6 بعد از ظهر

  ضلع غربي تالار وحدت – كافي شاپ آق بانو.

حضورتان دلگرمي است و غيابتان حضور قاطع اعجاز .

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 20:9  توسط مهجاد  | 


س.س: گاهی اوقات، نیمه های شب دو رکعت نماز مستحبی چه آرامشی به آدم می بخشد.

 

امشب از آن شب ها است!!!

 

چه حس و حال و غریبی...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 2:53  توسط مهجاد  |