تبليغاتX
چراغ هاي خاموش

م.ت: مث کتاب قدیمی خاک خورده عزیزی که بعد چند سال از کتابخونه بیرون می آری و ورق می زنی، مثل اون حس غریبِ دست گرفتن کتاب، اون احتیاط تو ورق زدن، اون خیره شدن به سطر سطرش. اون یه گوشه نشستن و به جایی زل زدن و باز ورق زدن. چیزی شبیه همین حس.

 یادم نمی آد اولین بار که می خواستم اینجا بنویسم، باد می اومد یا نه. یادم نمی آد که کجا بودم و به چی فکر می کردم. یادمه که ذوق داشتم و وبلاگ یه چیز تازه بود و سجاد مثل همیشه رفیق بود. الان که می نویسم، باد شدیدی می آد. بادی که بهش عادت کردم. اونقدر که وقتی منو از خونه جدا کرد و تا اینجا آورد بهش تن دادم و هنوز خاضرم خودمو به دستش بدم که باز ببره. سجاد هنوز رفیقه و هنوز می شه که باهم بنویسیم. مایی که روزی تو گوشه این وبلاگ نوشتیم روزنامه نگاریم و بیست چند سال سن داریم. مایی که حالا روزنامه نگاریم و چیزی به سی سالگیمون نمونده. بله، درسته، زمان مث برق و باد می گذره و آدمها از هم دور می شن یا بهم می رسن. حکایت غریبیه.کتاب کهنه رو که از کتابخونه دربیاری و بتکونی، دیگه کهنه نیست. یه کتاب تازه است.چرا اصلن کتاب؟ یه تعبیر بهتر هم هست. انگار که شراب کهنه ای رو از انبار بیرون بیاری و بشینی و بهش خیره شی و...

پ-ن: انگیزه ای عزیز پشت این شروع دوباره است. انگار که حس های از دست رفته رو دوباره کشف کرده و  انگار که دوباره آغاز شده ام.


+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 1:48  توسط مهجاد  | 


س.س: زندان نرفته و بازجو ندیده و 209 نشناخته می خواهم اعتراف می کنم بیشتر از یکسال است در انجام وظیفه ای که برای خود تعریف کرده بودم کوتاهی کرده ام و از این بابت سر به زیر دارم. من دیگر خبرنگار نیستم و از این که با چنین عنوانی شناخته می شوم و در عمل نتوانسته ام جایگاه مقدسش را حفظ کنم شرمسارم. حالا دیگر نه تنها خبرنگاری نمی کنم بلکه اطرافم نیز کمتر خبرنگاری می بینم. آنها که روزگاری خبرنگاری می کردند نیز از سه حال خارج نیستند. یا بار سفر بسته اند یا هم اکنون در زندان هستند یا پس از آزادی از زندان، راه و طریقی دیگر اختیار کرده اند.

دلخوشی همه اهالی قلم فقط شده همین روز خبرنگار که همه در قالب پیامک تبریکی چون پتک بر سر آدمی فرود می آید و ضمن آنکه رسالت فراموش شده مان را خاطرنشان می کند ما را به خاطرات سال های قبل می برد.

 در آستانه یک دهه کار خبری، فارغ از تعارفاتی چون «می مانیم و می ایستیم و استوار چون کوه خواهیم ماند»  برای اولین بار می خواهم اعتراف کنم که از این حرفه بریده ام و چشم انداز روشنی هم برایش متصور نیستم. همه سختی ها، فشارها، تهدیدها، حقوق نگرفتن ها، ننوشتن ها، محدودیت ها، تبعیض ها، بخشنامه ها، حذف ها و سانسورها در این چند ساله نتوانسته بود من را از مطبوعات، رنجور و بریده کند. اما یکسال است که دیگر هیچ روزنه ای برای نقد و پرسشگری و روشنگری نمی یابم و به این دلیل دیگر خود را شایسته نام خبرنگار نمی بینم.

در ماه های گذشته، در تحریریه بوده ام، مصاحبه کرده ام، گزارش نوشته ام، تیتر و میان تیتر زده ام و سوتیتر انتخاب کرده ام اما خبرنگاری نکرده ام.

خیاط بوده ایم ما روزنامه نگاران در این یکسال گذشته. کنار کوزه نشسته و خبر مهاجرت ها و بازداشت ها را می خواندیم و مخابره می کردیم و خود در انتظار که کی به کوزه بیفتیم و خبر دیگران شویم. لعنتی کوزه خیال پر شدن ندارد و هر لحظه ما خیاط ها را به خود صدا می زند و نهیب می دهد که آسیاب به نوبت...

در این ماه های گذشته کنار جوی نشسته ایم و ضمن این که گذر بی حاصل عمر می بینیم، منتظریم تا قاصد خبر بیاورد فلانی از کشور رفت و آن دیگری هم بازداشت شد و آنگاه انبوه پرسش ها را باید پاسخگو باشیم که هی رفیق تو چرا نمی روی؟ راستی تو را چرا نمی گیرند و راستی آخرش بالاخره چه می شود؟

در این یکسال گذشته ما خبرنگاران خود خبر بوده ایم. هرچه هم می گذرد عادی نمی شود این رفتن ها و مهاجرت ها و بازداشت شدن ها. گویی هربار که خبر بگیر و ببند یا سفری را می شنویم باید با ناراحتی بگوییم که ای وای فلانی هم... (جای سه نقطه هم دو فعل بیشتر نمی نشیند: رفت، دستگیر شد.)

و حالا در ایامی که اتهام سیاه نمایی و تشویش اذهان عمومی بیخ گوشمان است ما مانده ایم و انبوهی خاطره و حسرت و پریشانی از این روزهای سختی که بهتر شدنش را به نزدیکان و اطرافیان نوید می دهیم و خودمان هم می دانیم در کوتاه مدت جز با معجزه هیچ نمی شود.

و خلاصه آنکه زمانی که در روزنامه ها نوشته می شد در ایران آزادی بیان وجود ندارد دوستان اصولگرا با استناد به همین جمله ما می گفتند همین که شما در روزنامه تان می نویسید آزادی بیان نیست نشانه آزادی بیان است؛ یعنی آزادی دارید که آن را بگویید. حالا مدت ها است هیچ روزنامه ای جرات نمی کند بگوید در ایران آزادی بیان نیست. دوستان اصولگرا آیا خاطرتان می آید آخرین بار کدام روزنامه این جمله را نوشت؟ همین ننوشتن نشانه چیست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 18:40  توسط مهجاد  | 


س.س: ما که از ابتدا این آقا شهرام امیری را نمی شناختیم و از کار و بارش اطلاعی نداشتیم. با این حال از طریق همین رسانه های دولتی و نمایندگان مجلس آنقدر دانشمند هسته ای نامیده شد که اسمش در ذهنمان مترادف با  دانشمند هسته ای شد. با این حال این روزها وزارت امور خارجه اصرار زیادی دارد که امیری دانشمند هسته ای نیست، از اول هم نبوده و قرار نیست باشد.

جالب است که در ماه هایی که از وضع و سرنوشت امیری خبری نبود همه جا دانشمند هسته ای نامیده شد و درست زمانی که بازگشتش قطعی شد هسته ای بودنش تکذیب شده و فقط پژوهشگر خوانده شد.

به نظر می رسد در ابتدای کار آقایان به طرز عجیبی اصرار داشتند او را دانشمند هسته ای بنامند تا از جو و فضای ناشی از آن استفاده کرده و این ایام تاریخ مصرف این عنوان پایان یافته و برای ضایع کردن سیستم اطلاعاتی آمریکا ترجیح می دهند او را شهروندی معمولی معرفی کنند که آمریکایی ها در شناسایی وی اشتباه مفتضحانه ای مرتکب شده اند.

ما که از ریز و درشت اتفاقات بی خبریم و این قضیه شهرام امیری هم بدجوری مشکوک می زند. اما نمی توانیم حرف های متناقضی که در چند ماهه گذشته مطرح شد را به فراموشی بسپاریم.

مروری بر سخنان این چندوقته عمق تناقضات را نشان می دهد:

منوچهر متکی: چهار کارشناس و دانشمند هسته‌ای ما ربوده شده؛ شکایت می‌کنیم

سخنگوی وزارت خارجه: عربستان دانشمند هسته ای ایران را به آمریکا تحویل داد

خبرگزاری فارس: اعتراض ايرانيان ساكن آمريكا به ربودن دانشمند هسته اي ايران توسط سيا

 گزارش رجانیوز از ربایش دانشمند هسته ای

سردار کوثری: دانشمند هسته اي ما توسط عربستان ربوده و تحويل آمريكايي‌ها داده شد

سردار کوثری (چند ماه بعد): شهرام امیری فقط یک زائر بود

معاون وزیر امور خارجه (روز ورود امیری): شهرام امیری دانشمند هسته ای نیست

*****

به نظرم پشت ماجرای امیری حرف ها و بحث های زیادی است که اصل ماجرا بعدها مشخص می شود. اظهارات این روزهای مسئولان را نیز باید به خاطر سپرد. به احتمال زیاد چند وقت دیگر لازم می شود سخنان این ایام دوستان را نیز به خاطرشان آورد تا پرونده تناقض گویی ها کامل تر شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 0:37  توسط مهجاد  | 


س.س: بیشتر از سه و سال و نیم از زمانی که آخرین پست وبلاگ را در چراغ های خاموش گذاشتیم می گذرد.

پس از آن به مهجاد رفتیم و مدتی را به جای وبلاگ داری، سایت داری کردیم و قبل از انتخابات ریاست جمهوری نفسمان از رمق افتاد و ناخواسته و بدون تصمیم قبلی، بی خداحافظی از دنیای مجازی کنار رفتیم و به وبلاگ نویسی پایان دادیم. در این مدت چراغ های خاموش را حسابی خاک گرفت و مهجاد کاملا سوت و کور بود.

پس از آن شرایط غبار آلود شد، در روزگار سکوت خواص، ما هم نمی توانستیم سکوت را بشکنیم مبادا از دایره خواص خارج شویم. فقدان بصیرت هم مزید بر علت شد تا دستمان به نوشتن نرود و حالا هم نمی دانیم چه شد که باز ناگهانی و غیر مترقبه تصمیم گرفتیم بار دیگر رو به سوی وبلاگ نویسی بیاوریم و مهجاد را زنده کنیم.

در دور جدید وبلاگ نویسی بار دیگر به یاد روزهای خوب گذشته، همراه مهدی تصمیم گرفتیم از این چراغ های خاموش گرد گیری کنیم و نوری بر آن بتابیم، هرچند که می دانیم نورش کمسو تر از قبل خواهد بود.

۱۴ مرداد ۱۳۸۴ که اولین پست چراغ های خاموش را به نگارش درآوردیم، در کنار همین صفحه توضیحاتی در رابطه با وبلاگمان هم نوشتیم که هنوز هم پابرجاست و می توانید ببینید.

حالا ما باز دوباره در تابستانی دیگر وبلاگ نویسی را در شرایطی از سر می گیریم که خیلی چیزها تغییر کرده و توضیحات کنار وبلاگ دیگر به کارمان نمی آید و ما را وصف نمی کند. ما دو نفر البته هنوز با هم هستیم اما دیگر علوم سیاسی نمی خوانیم، شغلمان روزنامه نگاری نیست و برخلاف دفعه قبل قرار نگذاشتیم که خودمان باشیم بی شائیه سانسور و ترسی. اتفاقا در دور جدید هم خودسانسوری خواهیم کرد و هم ترس را مزمزه می کنیم و مطمئنیم در این ایام هرگز نمی توانیم خودمان باشیم.

شاید تنها چیزی که فرق نکرده و در توضیحات جدید هم نیازی به حذفش نیست سنمان باشد که همچنان بیست و چند سال داریم و این یکی هم البته چیزی نمانده تا تغییرش دهیم.

جالب است ۹۰درصد دوستان وبلاگ نویسی که روزگاری به آنها لینک داده بودیم هم در این مدت مانند ما وبلاگ نویسی را به کناری گذاشتند و فضای مجازی را ترک کردند اتفاقی که البته طبیعی هم هست.در این روزهای گرم تابستان فضا بس ناجوانمردانه سرد است... سرها در گریبان... و البته ره تاریک و لغزان است... و نیز سرما سخت سوزان است و کسی حوصله خواندن و نوشتن و مصائب بعدی اش را ندارد.

در چنین شرایطی مهجاد با اندیشه ای سبز بازمی گردد به این امید که دوستان وبلاگی خوب گذشته را بازیابیم و البته کمی در سکوت با هم سخن بگوییم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 4:34  توسط مهجاد  | 


با چراغ های خاموش، چیز دندان گیری نصیبتان نمی شود.

ما اینجاییم: مهجاد.نت

خوشحال می شویم اگر دوستان لینک هایشان راتصحیح بفرمایند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:52  توسط مهجاد  | 


رسم است میان روزنامه نگاران که وقتی نویسنده ای مدتی طولانی از نوشتن جدا بوده و در آغاز دور جدید با  مشکل رو به می شود اصطلاح "خشک شدن قلم" را برایش به کار می برند! انصافا هم همین است. قلم واقعا خشک می شود و جان کندنی می خواهد تا دوباره راه بیفتد.

حالا ماییم و این وبلاگ؛ که گویی ننوشتن چند روزه، کیبوردمان را خشک کرده!!!

 

***

 

طولانی تر از آن شد که انتظارش را می کشیدیم، ولی هر طور که بود راه افتاد. "مهجاد دات کام" را می گوییم. هم تنبلی هم کردیم، هم سخت گیری هم کوتاهی. خلاصه الپر و اسپارس و همه دست به دست هم دادند تا طراحی خانه جدید ما خیلی طول بکشد.

این پست هم رسما به معنای خداحافظی رسمی از بلاگفا و کوچ به سوی استقلال مجازی است.

خاطرات چراغ های خاموش البته آنقدر هست که تا مدتی سری به محله قدیم بزنیم و یادی زنده کنیم. اما از حالا به این امید را داریم که به محله جدید خو بگیریم.

زنده یاد دوباره همان وقت ها می گفت که باید فکری به حال سایت کنیم، ما اما یک سال دست نگه داشتیم تا ببینیم کارمان ما در نظر می افتد یا خیر. بی تردیدیم که حالا وقتش فرا رسیده است.

افسوس؛ زمانی به خانه جدید و مستقل می رویم که قلم هایمان خشک شده و ما را کمتر رغبت و توانی به نوشتن هست.

عیبی ندارد.....دوباره می سازمت وطن........

از حالا دیگر هیچ چراغی خاموش نیست.

 

وصیت آخر: ضمن تشکر از همه دوستانی که طی این مدت از طریق لینکدونی، پیوند های روزانه و سایر روش های ارتباط جمعی به ما لینک دادند، به عنوان پدر پیری در آخرین ساعات عمر این وبلاگ با قلبی شاد، روحی مطمئن و ضمیری آرام، می خواهیم هر چه زود تر با زبان خوش آدرس لینک ما را عوض کرده و آدرس جدید را جایگزین چراغ های خاموش کنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 22:37  توسط مهجاد  | 


س.س: نمی شود در تهران گشت و ماشین اوچیکی ندید. ماشین اوچیکی همان پیکان جوانانی است که صاحب خوش ذوقی داره و کلی تزیینات به در و دیوار ماشین آویزان می کنه و احتمالا راننده اش شب جمعه ساعت 11 شب هوس می کنه چند تا لحاف بندازه روی باربندش و با رفقا بزنه بره شمال!
راننده اوچیکی حرف زدن خاصی داره و از اتومبیلش صدای همه جور ترانه جوات یساری و عباس قادری بلنده.
بعضی وقت ها این اوچیکی ها بدجوری به دل آدم می نشینند. نمونه همین چند روز پیش که اول صبح داشتم می رفتم مجلس. مسیر رسالت-بهارستان به یکی از این اوچیکی ها برخوردم که راننده اش آخره خز بود.با همه بی میلی به ترانه های اتوبوسی و مینی بوسی، طرف یک آهنگ باحالی گذاشته بود که تا آخر مسیر باهاش همراه بودم.

اگه بدونید چه شعری داشت: جینگ و جینگ النگوهات می آد..... داره تو قلبم صدای پات میاد!

وای که اگه این ترانه رو بشنوید هوس می کنید با این راننده های داش مشتی یک سر بروید شمال و برگردید!

حیفه ترانه رو گوش نکنید

بی ربط:
تغییر و تحول شد و ایمان چه خشن رفت            صد شکر که این آمد و صد شکر که آن رفت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 3:42  توسط مهجاد  | 


م- ت :یك ضرب المثلي هست در ميان عامه كه خانه عروس جشن و سروره خونه داماد سوت و كوره

بسيجيان ايران هم اين روزها عكس هاي سيد حسن نصر اله را دست مي گيرند و شيريني و شربت پخش مي كنند كه حزب الله در جنگ با اسراييل پيروز شده اما دولتيان لبنان قيافه ماتمزده به خود گرفته اند كه چطور لبنان را پس از اين جنگ ويرانگر بازسازي كنند .

لبنان از دريچه نگاه نخست وزير اين كشور ۱۸۰ درجه با لبناني كه احمدي ن‍ژاد از حرف مي زند تفاوت دارد. نه مسيحيان لبنان ، نه ماروني ها و دروزی ها و نه خيلي از سني ها دل خوشي از نصرالله ندارند. آنها دلايل خودشان را دارند . ولي ملت لبنان هيچ گاه ملت يكدستي نبوده و نيست . رسانه هايش هم اينقدر حكومتي نيستند  كه بتواند توده ها را به دنبال خود بكشد . لبنان سرزمين چند صدايي است و صداي حزب الله هم براي بسياري از شهروندان اين كشور صداي خوشايندي نيست.سري به شبكه هاي ماهواره اي لبنان كه بزنيد  صداهاي متنوع اين سرزمين شنیده می شود  . صداي سازها و آواز ها و رقص رقصنده ها . تصاويري كه هم براي مخاطب شرقی  دلنشين است و هم تازگی ها  توجه غرب را به خود جلب كرده است .

اين تصور بي پايه هم كه اكنون سيد حسن نصر الله اسطوره لبنان شده  ساخته و پرداخته رسانه هاي جمهوري اسلامي است.

طرفداران حزب الله در لبنان قشری از محرومان مذهبی اند که نصرالله با اعانه هایی که از ایران و سوریه جمع می کند گه گاه لقمه نانی در دهانشان می گذارد تا برای خود کسب مشروعیت کند . والا طبقات متوسط و مرفه لبنان به خاطر امنیت سرمایه هایشان هم که شده از جنبش خشونت طلبی مانند حزب الله حمایت نمی کنند .

حالا هم در پس این جنگ ویرانگر که بسیاری از تجار و سرمایه داران را بخاک سیاه نشانده  برای لبنانیان جنگ زده دلیلی بر خوشحالی وجود ندارد .

طرفدارن حزب الله البته می توانند خوشحال باشند . آنها چیزی برای از دست دادن نداشتند . خانه هایی کهنه سال و ریزه سرمایه ای داشتند که نصرالله قول داده خسارت های وارد آمده بر آنها را جبران کند .او می خواهد با پرستیژ محروم نوازی ، خودش را قهرمان عرب کند.

می خواهد کسی مانند جمال عبدالناصر و قذافی سالهای دهه ۸۰ میلادی شود .

نصرالله  اشتباه می کند . سنی ها او را دست نشانده جمهوری اسلامی می دانند . مسیحی ها از رفتارش احساس خطر می کنند . غرب او را تروریست می خواند و دولت لبنان نیز به همین زودی باید در تدارک خلع سلاح حزب الله بر آید.

حزب الله با همه هیاهوی پیروزی که براه انداخته در حال تمام شدن است . سربازانش باید مرزهای جنوبی لبنان را ترک کنند . باید سلاح ها را زمین بگذارند . دست از اسراییل ستیزی بردارند و به آتش بس با تل آویو پایبند باشند .

حزب اللهی ها در حال  تبدیل شدن به  شیر بی یال و دم و اشکم هستند .  تصویری که بر پرچم حزب الله حک شده تصویر اسلحه ای آماده به شلیک است . حزب الله  اگر با اسلحه وداع کند  این پرچم فروخواهد افتاد .

تبریک یا تسلیت ؟

کدام حزب الله ؟ کدام پیروزی ؟

جنگ و تولید آدمهای ایدئولوژیک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 22:10  توسط مهجاد  | 


س.س: ما اصولا نسلی هستیم که بچه های جبهه و جنگ را دست می اندازیم  و در گفتگوهای روزمره خود آن ها را به نوعی به تماخره می گیریم. جملاتی از این دست بحث معمول ما است: حاجی با سید هماهنگ کن امشب نخود بازی کنیم! یاد کربلای 5 بخیر هنوز هم گهگاهی که یادش می افتم جای ترکشش درد می گیره!

شوخی با ارزش های مورد تکریم نظام، در شرایطی که اساسا نمی توان نقد واقعی رویدادهای ارزشی نظام را صورت داد چیز عجیبی نیست. با این حال گهگاهی که فرصتی پیش می آید تا از مردان بی ادعای جنگ بشنوم و خاطراتشان، بسیار تحت تاثیر قرار می گیرم و گاه از قضاوت هایم پشیمان می شوم.

یکی از این موارد دوسه ماه پیش بود که با یک "شهید زنده" صحبت می کردم. جانبازی که تا مرحله خاک سپاری هم رفته بود و در آخرین لحظات علائم حیات از خود نشان داد و دوباره به زندگی برگشت.

امشب اما باز تحت تاثیر قرار گرفتم وقتی که " به نام پدر " حاتمی کیا را دیدم و درد و رنج جبهه رفته ها را پیش چشم دیدم.

حاتمی کیا البته همیشه در فیلم هایش حرفی برای گفتن داشته است. هم برای مخاطب عام حرف داشته، هم برای نخبگان و مهم تر از همه برای مسوولین.

به نام پدر حاتمی کیا هم از این قاعده مستثنا نبود. ضمن ان که میزان درد و رنج یک خانوده در این فیلم آن قدر هست که بیننده را متاثر کند و چه دردی بالاتر از اینکه پدری روزگاری برای سد کردن راه دشمنان و جلوگیری از پیشروی آنان، در نزدیکی های مرز مین هایی بکارد و چند سال بعد دختر جوانش هنگام کار عملی دانشگاهی، پایش را به خاطر رفتن روی یکی از همان مین ها از دست بدهد!

"به نام پدر ما" را کمی از فضای شهری خارج می کند و لااقل برای دقایقی به یاد مرز نشینانی می اندازد که هنوز برایشان جنگ تمام نشده و خانواده هایی که هنوز با تبعات جنگ دست به گریبانند.

به گمانم روی سخن حاتمی کیا با دولتمردان فقط این نبوده که به آن ها بگوید موسسات خیریه در کار تجارت افتاده اند و به اسم ارزش ها دلالی می کنند، بلکه مهمتر از آن خواسته به تصمیم گیران سیاسی بفهماند در شرایطی که سایه جنگ هر لحظه به کشور نزدیک تر می شود: جنگ بد است!

آیا در میان تصمیم گیران گوشی برای شنیدن این پیام وجود دارد؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 22:27  توسط مهجاد  | 


س.س: تنبلی تنبلی تنبلی. این البته تمام علتی نیست که باعث شده کمتر بنویسیم. مهدی این روزها سرش شلوغ تر شده. من هم حال و حوصله نوشتن نداشتم. شاید به نوعی نیاز به استراحت پایان سال داشته باشیم.

امروز و فردا قرار است به دیدن " به نام پدر " برویم. "کافه ستاره" هم در نوبت است. مهدی لج کرده که هیچ فیلم خوبی بر پرده نیست. من اما دنبال بهانه ای برای دور هم بودنم. دو سه هفته ای می شود که دوباره پا به توپ شدیم و فوتبال بازی می کنیم. قرار است دوباره با بچه های روزنامه برنامه کوه را برپا کنیم. میان این همه مانده ایم کی برای کنکور کارشناسی ارشد درس بخوانیم. کی وبلاگ را به روز کنیم. کی کارهای شخصیمان را سامان بخشیم و کی به خودمان برسیم. کار روزنامه که جای خود دارد!

کسی برنامه ای دارد که در هفت روز هفته و ۲۴ ساعت شبانه روزش این همه بگنجد؟ با قیمت خوب خریداریم.

اسرار المهجاد: این پست های شخصی، عجب کم ارزش و در عین حال آرامش بخش است. گیرم که کسی نپسندد، ما را که خوش آید!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 2:41  توسط مهجاد  |