تبليغاتX
چراغ هاي خاموش

س.س:دیشب زد به سرم تا پس از 5ماه فیلم های زمان انتخابات را نگاه کنم. از میان 8 کاندیدا به فیلم دو نفری نگاه کردم که رایم را به آنها داده بودم. یعنی دکتر معین و هاشمی رفسنجانی.

 

مصطفی معین هیچگاه کاندیدای محبوب من در انتخابات نبود؛ همانگونه که کاندیدای مورد علاقه مهدی نیز نبود با این حال روز بیست و هفتم خرداد ماه، من رای خود را به او دادم و مهدی البته چنین نکرد.

سه ماهه قبل از انتخابات روزهای سخت و پر اتهامی بود. روزهایی که جز کدورت و دلگیری چیز دیگری به ارمغان نیاورد. من از آنجا که به مانند برخی معین را نمی پرستیدم نسبت به عملکرد علم زده و نحوه تبلیغات علم محور وی انتقادات بسیاری داشتم. همین موضوع دستمایه ای شده بود برای برخی دوستان تا به من خرده بگیرند که از جبهه اصلاح طلبی دور شده در پس آن کلی فحش نثارم کنند.

یادم هست یک شب یکی از بچه های ستاد یاران دبستانی به من زنگ زد و یک ساعت راجع به رویکردم در انتخابات بازجویی ام کرد. گرچه 60 دقیقه بحث و جدل او را راضی از پشت تلفن کند اما امکان بحثی یک ساعته با همه که میسر نبود.

بدین رو هرچه از شعار های معین انتقاد کرده و برنامه هایش را با سوال روبه رو می کردم در نزد جماعت سینه چاک جبهه مشارکت چهره ای کریه تر جلوه می کردم.

سر انجام دو سه هفته آخر جز لبخندی بی معنا چیز دیگری در برخورد با دلدادگان آستان معین از خود بروز ندادم تا بیش از این نزدشان کریه جلوه نکنم.

با این همه دیشب که فیلم تبلیغاتی معین و نحوه ارائه برنامه هایش را دیدم و خاطرات چند ماه با وی بودن را مرور کردم بیش از پیش بر صحت انتقادهایم پی بردم؛ هر چند که همین تک جمله نیز می تواند ترکی دیگر بر روابط زخم خورده ام با دوستان ایجاد کند، اما باز باید بگویم که معین مرد این میدان نبود و من اگر به وی رای دادم فقط به اعتبار شجاعت، جسارت و بلند پروازی همفکران و حامیانش بود.

 نکته جالب در این میان اینکه هر چه در ایام انتخابات از ادا اصول های مصنوعی معین آزرده می شدم اینک از ثبات قدم ، خلوص و پاکی اش لذت می برم چرا که وی در روزهای پس از انتخابات به وضوح دلنشین تر جلوه می کند.

معین به راستی نجیب ترین و پاک ترین کاندیدای انتخابات بود و همین، اصلی ترین چالش های من با دوستانم را تشکیل می داد.

گمان من بر این بود و هست که هشت سال ریاست جمهوری نجیبانه خاتمی برای ما تحول خواهان که دل در گرو اصلاحات بسته بودیم کافی بوده و حالا رییس جمهوری می خواهیم که سیاستمدار باشد، بجنگد ، جسارت افشاگری و رویارویی با کار شکنان را داشته باشد و البته به باورم معین با همه صداقتش چنین نبود. گرچه خیلی علاقه داشت تا خود را با صلابت نشان داده و در پیگیری مطالبات اصلاح طلبانه جسور نشان دهد اما چند ماه همنشینی و آشنایی با وی نشان داد که وی از سوی احزاب حامیش قرار است نقشی چنین بازی کند و البته معین بازیگر خوبی نبود.

 همه این ها گفتم اما این نیز بگویم که دلم برای دکتر تنگ شده؛ نه برای نقش بازی کردنهایش در کسوت های مختلف و دیالوگ های به شدت مصنوعی اش. بلکه برای همان ظاهر بی آلایش، صمیمیت خالصانه، شوخی های بی مزه و درد دل کردن های تاثیر برانگیزش.

 در ضمن خوب می دانم که یک رای ناقابل به معین ارزش اینهمه گله و شکایت را در زمانی که آن بنده خدا کاره ای هم نیست ندارد. اما در روزهایی که می شنوم برخی دوباره قصد دارند چهره به شدت علمی و غیر سیاسی زمان انتخابات را به عنوان محور حرکت دموکراسی خواهی و حقوق بشر مطرح کنند نگران می شوم که دکتر دوباره اسیر فیلمنامه شده و تصمیم بگیرد "رلی "جدید ایفا کند.

این نقش از او دور باد که معصومیتش طاقت چنین ندارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 4:26  توسط مهجاد  | 


پدران دوستانمان را چه می شود. بعد از پدر سهام نوبت به پدر جواد رسید. این آخری البته حالش وخیم تر است. تصادف با اتومبیلی که راننده اش از صحنه نیز گریخته، علت این مسئله است.

آخرین باری که با جواد صحبت کردم. پشت در اتاق عمل بود. از صدایش حزن و اندوه را به راحتی می شد فهمید. حوصله حرف زدن نداشت. معلوم بود ماجرا را تا به حال ده ها بار برای اطرافیانش تعریف کرده است. مانند تمام تلفن کنندگان به وی گفتم اگر کاری  از دستمان بر می آید انجام بدهیم و او هم  مانند تمام پاسخ هایش به تلفن زندگان تشکر و کرد و گفت ممنون؛ کاری نیست. خیلی وقتش را نگرفتم و پس از آن هم دستم به تلفن نرفت تا بار دیگر جویای احوالش شوم اما از ایمان شنیدم به تلفن هایش دیگر پاسخ نمی دهد. حق هم دارد البته؛ بس که این ماجرای تلخ را تعریف کرده و تعارفات تکراری شنیده.......

  

برای پدرش از صمیم قلب آرزوی بهبودی کامل داریم و از شما هم تقاضا، که برای سلامتی هرچه زودتر وی دعا کنید.

اسرار المهجاد : پست مربوط به رضا زاده را حذف کردیم. سجاد اس ام اس زد که پست ضایعی گذاشتی یک کاریش بکن. گفتم  اگه فکر می کنی بده حذفش کن و اون هم همین کار رو کرد. بعد زنگ زد و انتقادهایی  که دوستان  به  اون پست کرده بود را تعریف کرد .  

صادقانه می خواهم به اشتباهم اعتراف کنم  . حق با شما بود . نباید عقاید یک انسان را تحقیر می کردم.

حتی اگر آن انسان مغز نخودی آدمی باشد به نام رضا زاده ( این یکی را دیگر به دل نگیرید. نمی خواهید بگویید نابغه است که !) 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 19:21  توسط مهجاد  | 


 

م-ت :من که می دانم . آخرش هم به سرتان می زند بروید دنبال خاتمی که سید، جان جدت برگرد. سید  هم بعد از کلی ناز و ادا قبول می کند که برای نجات وطن برگردد.

دور باطل است دیگر آقا . فریبا خاتمی و خاتمی بی عرضه که روزی شعار شما دوستان آوانگارد بود. امروز دوباره دارد میشود قهرمان آزادی از دست رفته. دوران پر مصیبت ریاستش هم در حال تبدیل شدن به عصر طلایی ایران است.

اصلا همه چیز به شکل طنز آمیزی دوم خردادی شده است. دوستان برانداز 6 ماه پیش ،حالا طرفداران اصلاحات حداقلی اند  و نه تنها به معین که به هاشمی و کروبی هم راضی شده اند.

  دارم به این باور می رسم که هر ننه مرده ای را پیدا کنی استعداد حکومت بر این مردم را دارد.تاریخش هم همین را نشان می دهد .از ترک و عرب و سلطان حسین و فتحعلی شاه و پهلوی و احمدی نژاد همه این فرصت و جرات را به خود داده اند که چند صباحی بر این مردم سوار شوند و لگدی بزنند . طبق محاسبه من تا حالا 3 میلیارد نفر ایرانی در طول تاریخ زیر سایه همین حکومت ها جان باخته اند و جیکشان هم در نیامده.

الان هم بی هیچ تفاوتی همان آش است و همان کاسه . آزادی خواهی و دموکراسی و حقوق بشر هم کشک .

همه هم و غممان شده است این که احمدی نژاد چه دسته گل جدیدی به آب می دهد تا سوژه خنده شود .بعد بگوییم یاد دوران خاتمی به خیر و از محسناتش بگوییم که خوشگل بود و خوب حرف می زد و خلاصه خاتمی بود برای خودش.

خنده دار است دوستان. باور کنید خیلی خنده دار است. یک بنده خدایی دیروز می گفت ما نسل قربانی شده ای هستیم . همه ما در این گیر و دارها زندگیمان سوخت . درست می گفت . قربانی شدیم ما . اما قربانی حماقت خویش.

با این حماقتی که به خرج دادیم حقمان هم بود که قربانی شویم .چون مثل آدمهای عقب افتاده رفتار کردیم . همان طور که در ذاتمان است . حالا هم تعجبی ندارد اگر دو دستی و مرتجعانه می خواهیم  دل به گذشته کذایی خویش ببندیم  و سراغ از خاتمی بگیریم.

خلاصه که دنیای قشنگی است. دلم فقط برای گنجی می سوزد این روزها .....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 6:52  توسط مهجاد  | 


به مناسبت تولد خودم

م - ت :یکی این تولد لعنتی منو تبریک بگه . از پارسال تا حالا این همه زحمت کشیدم که زنده بمونم و یکی تولدمو تبریک بگه اما انگار هیچ خبری نیست.

هی رفقا شما نمی خواین تولد منو تبریک بگین. !!

تولد یک آدم آس و پاس که تا بوق سگ بیدار مونده و نمی دونه می خواد چه غلطی بکنه.

یک وخ فکر نکنین این قدر احمقم که نمی دونم شما وقت با ارزشتون رو برای تبریک گفتن به من هدر نمی کنین.

نه. اتفاقا خوب این ها رو بلدم . چون خودم هم امروزبه یه گدا که بالای پل عابر نشسته بود پول ندادم وتوی دلم گفتم وقت من با ارزش تر از اونه که به گدا ها فکر کنم.

حالا هم خوش ندارم که دلتون برام بسوزه و بهم تبریک بگین.

اصلا مرده شور تبریکتون رو ببره .شدین عین انگلیسی های سرد کک مکی که شب کریسمس می شنین کنار هم  .واز سر بی حوصلگی عید رو بهم تبریک می گن.

باز بچه که بودم این مامان بابای ندید بدیدم شب تولد من کلی دم و دستگاه می چیندن و خودشون رو هلاک می کردن تا بهم خوش بگذره. اما چه خوشی ؟ تو عالم بچگی  که آدم  این چیزها رو نمی فهمه.هر چند

حالا که خیر سرم بزرگ شدم هم باز  نمی فهمم. خب البته این دیگه مشکل منه .

خودم هم حلش می کنم .

همون طور که خیلی چیزهای دیگه رو حل کردم. لابد الان می گین چه پسر بی شعور مغوریه . آره ، این جا رو درست فکر کردین. بهتون حق می دم.

حالا هم اگه کار دیگه ای ندارین می تونین تشریفتون رو ببرین و پشت سرم کلی بد گویی کنین و بگین پسره ی بی ادب احمق.

من هم این فحش هاتون را با دل و جون گوش می کنم. چون حرف دلتون همینه و نمی خوام مثل این انگلیسی های لوس و خنک خودتون رو خوشحال نشون بدین و بگین وای واقعا بهت تبریک می گم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 6:34  توسط مهجاد  | 


ما دیگه رسما خیلی با حالیم. این را قبلا هم میدانستیم اما امشب به شدت احساس مهم بودن کرده و تصمیم گرفتیم با اطلاع رسانی به موقع و سریع خود، تمام علاقمندان به خبر را در سراسر عالم مستفیض کنیم. البته یک جورهایی هم اغفال شدیم ولی خب تنوع طلبی هم در شب زنده داری امشبمان بی تاثیر نبود.

آخه ما نمی دونیم ساعت 4 بامداد کدوم آدم بخت برگشته ای وارد اینترنت می شه و به جای اینکه چت کنه یا وارد سایت های باحال باحال بشه سر می زنه به خبر گزاری آفتاب که ما داریم تا این موقع شب خبر رد می کنیم!!!

فاضل قاسمی که دل خوشی داره؛ خیال می کنه الان چند هزارنفر در اقصی نقاط عالم نشستند و منتظرند تا ما خبر بفرستیم روی سایت....

آخه یکی نیست بگه قربون اون کلاهت برم ....(بقیه اش را به علت در خطر افتادن مصالح شخصی خودتان جایگزین کنید)

خلاصه الان که همه دوستداران مهجاد در خواب ناز به سر می برند، مه پشت یک کامپیوتره ، جاد یک ور دیگه است.

فقط به خاطر شما ....

این علی آقای داوودی هم خیلی زحمت می کشه. فکر کنم همین که این ساعت شب داره خط نادخ ما رو می خونه و تایپ می کنه باید بهش حق سختیه کار بدن.

درسته که اینجا چایی تموم شده، قند نداریم ، مغازه ها بسته است. اما این موقع شب، شنیدن موسیقی و مطلب نوشتن حس و حال خاصی داره.

به قول شاعر:

 

جونیه و سادگی و خوشگلی

جونیه وعاشقی و دلدادگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 3:31  توسط مهجاد  | 


من نمی فهمم مگه فرانسه انصار حزب الله نداره، مگه فرانسوی ها ایست بازرسی ندارند؟ پس برادرها اونجا چه غلطی می کنند؟

آخه این همه شلوغ بازی و آشوب چه معنایی می تونه داشته باشه؟  اصلا من نمیدونم اداره اطلاعات اونجا خوابه که اینهمه عکس و خبر درجه یک از مناطق آشوب زده به سراسر دنیا مخابره می شه. آخه انتشار اینهمه  تفسیر و تحلیل و خبر در چنین شرایطی جز بی درایتی حکومت مرکزی چه چیز دیگری است؟

مگه اون لعنتی ها گروه فشار ندارند؟ مگه انصار و یا امت همیشه در صحنه ندارند؟ خب بریزن بیرون با چوب و چماق و زنجیر حسابشونو برسند دیگه!

بی عرضه ها اعتراض و نا آرامی شهری رو نمی توانند کنترل کنند لااقل مدیریت بحران رو از ایران یاد بگیرند.چطوری؟ اینطوری:

 

 اول از همه شورای عالی امنیت ملی شون باید طی یک بخشنامه به کلیه مطبوعات اعلام کنه درج هر گونه عکس و خبری از بر هم زنندگان نظم عمومی به منزله اقدام علیه امنیت ملی به حساب می آید.

در مرحله بعد باید همه خبرنگاران خارجی را به جرم جاسوسی از کشور اخراج کنند. سپس لازم است نیروهای لباس شخصی در یک عملیات ضربتی تمام ناراضیان را مورد مهرورزی قرار داده وتا بهبود آثار مهرورزی آنها را در مکان نامعلومی نگهداری کنند .

در ادامه شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی فرانسه طی فراخوانی امت همیشه در صحنه فرانسوی را برای تجدید بیعت با ژاک شیراک به مناطق بحران زده  فرا خوانده و بدین ترتیب غائله را بخواباند.

در ضمن برای محکم کاری شبکه دو تلویزیون فرانسه میتواند چند هفته بعد با همکاری کانال  zdfآلمان اقدام به پخش اعترافات داوطلبانه متهمان اصلی نماید.

بدیهی است پلیس فرانسه وظیفه دارد سال بعد یک ماه قبل از فرا رسیدن سالگرد این واقعه، پلیس ضد شورش خود را با تجهیزات کامل در خطوط ویژه اتوبوس رانی مستقر و موتور سواران بی پناه را به منظور عبرت گیری سایرین تا رفع هرگونه خطری مورد رافت مسیحیت قرار دهند.  

فرانسوی های بی عرضه، یک شورش ساده رو نمی توانند کنترل کنند اسم خودشون رو گذاشتند کشور پیشرفته صنعتی و به ما می گن جهان سومی.

بگذارید در ایران یک بابایی درکنج خونش به داداشش حرف زشت بزنه اگه لباس شخصی ها کل منطقه  رو با خاک یکسان نکردند. اونوقت به شما میگم معنی اقتدار چیه!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 2:17  توسط مهجاد  | 


هی رفقا مواظب باشید استشهادیون در راهند.

در ضمن سریال های ماه رمضونی مثل اینکه بدجوری اقتدارگرایان رو به هم ریخته، حمله به صدا و سیما که شاخ و دم نداره!

اسرار المهجاد: این چند روزه مثل اینکه بعضی ها از دست مهجاد خیلی شاکی شدند. برخی واکنش ها در کامنت ها اومده، برخی ها شفاهی مطرح شده و ما بقی با اس.ام.اس .

دوستان ادامه بدین...تازه داره یک چیزهایی دستگیرمون می شه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 1:58  توسط مهجاد  | 


هر عقیده یی محترمه

باشه

این حرف شماهاس!

من خلافِ اینُ می گم!

اینم عقیده منه،

پس بهش احترام بذارین !

ژاک پره ور

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 18:0  توسط مهجاد  | 


 

 

 

غلط کردیم . خوب شد حالا ؟راضی شدین!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 10:54  توسط مهجاد  | 


بچه های چپ که این روزها کار وبارشان روبراه است و دکانشان هم گرم ، بر پایه نظریات قائد اعظم (مارکس ) معتقدند وسایل نوین ارتباط جمعی مثل ماهواره و اینترنت و موبایل و ... نیازهای کاذبیه که سرمایه دار های پدر سوخته به جوامع تحمیل می کنند و مردم از همه جا بی خبر را به جایی می کشانند که خیال کنند این وسایل جزء ضروریات زندگی است .

با این که این نظریه  حضرات هم  مثل تمام شوخیهای دیگرشان خنده دار است ولی گاهی اوقات  احساس می کنم بیچاره ها خیلی هم بیراه نمی گویند .

با کمال پر رویی می خواهم  اعتراف کنم که مثلا وقتی وبلاگ خیلی از دوستان را می خوانم به نظرم احمقانه ترین کار ممکن را برای استفاده از وقت انجام داده ام و از بی خاصیت بودن اطلاعات دنیای مجازی شگفت زده می شوم.یا مثلا وقتی سراغ شبکه های بی هویت فارسی ماهوراه می روم و اراجیف دو آتشه های آن ور آبی را گوش می دهم به  شعور خودم شک می کنم

اتفاق غریبی است ولی این دنیای دهکده شده و این جهان مجازی با تمام ابهتش انصافا چیز دندان گیری نصیب آدم نمی کند و گرچه ادعا دارد فاصله ها را نزدیک کرده و به موهبت های زندگی افزوده ،اما به شکل مرموزی وقت آدم ها را تلف می کند .

به نظرم به همین خاطر است  که غالبا  احساس پوچی و بی خاصیتی می کنیم و با آن که با کمبود وقت مواجیم اما عملا هیچ کار بدرد بخوری هم انجام نمی دهیم.

 در دنیای شگفت انگیز مجازی انگار ما فقط بلد شده ایم با واژه های دهن پر کن حال کنیم . لذت می بریم از اینکه در باره انقلاب اطلاعاتی و آزادی انتقال اطلاعات وراجی کنیم اما خودمان هم می دانیم از این دنیای بزرگ و وهم آلود ما را نصیب چندانی نیست .

برای من و مطمئنا برای  خیلی از ما ها هنوز هم دو ساعت کتاب خواندن و صحبت کردن با آدمهای واقعی خیلی بیشتر  احساس مفید بودن به بار می آورد تا دهها ساعت و بگردی و چت.

این که چرا چنین است و چگونه می شود بین دنیاهای مجازی و واقعی آشتی ایجاد کرد و مثل قورباغه ها زندگی دو زیستی را تجربه کرد نمی دانم . اما می دانم که شبانه روزقرار نیست از 24 ساعت بیشتر شود و در این زمان اندک هم نمی توان حساب همه چیزی را رسید . به همین دلیل پیشنهاد می دهم همین الان دست از کار عبثی مانند خواندن این وبلاگ بکشید و سراغ کارهای  اساسی تری بروید .من که یک فنجان قهوه را با رمانی از کوندرا و یک موزیک لایت ترجیح داده ام .( آخر روشنفکر مابی )

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 9:36  توسط مهجاد  | 


برای آنانکه نماز نمی خوانند لذت ارتباط با خدا و سجده به درگاه احدیت مفهومی غیر قابل درک است.

برای آنانکه کتاب نمی خوانند لذت مطالعه و غوطه ور شدن در یک اثر ستایش بر انگیز غیر قابل درک است.

برای آنانکه اس.ام.اس نمیفرستند تصور اینکه عده ای با جوک فرستادن برای هم سرگرم می شوند موضوعی مسخره و مزخرف است.

برای آنانکه چت نمی کنند ارتباط مجازی و لذت بردن از گپ اینترنتی ماجرایی غریب و ناآشناست.

برای آنانکه سر کوچه، زیر تیر چراغ برق نمی نشینند اجتماعات اینچنینی نوعی به بطالت گذراندن امور به حساب می آید.

برای آنانکه به بازی های کامپیوتری علاقه ای ندارند حرص و جوش خوردن های بروبچ از  game over شدن و تقلایشان برای رفتن به مرحله بعدی کاری مسخره و مزخرف محسوب می شود.

برای آنانکه لذت الک دولک ، خر پلیس، تیله بازی،گانیه، زوو،هفت سنگ و عمو زنجیرباف را درک نکرده اند سرگرمی های قدیمی چقدر نادخ به نظر میرسد.

برای آنانکه با تفریحات بچه های عصر جدید بیگانه اند. بازی های این دوره زمانه چقدر لوس و بی مزه جلوه می کند.

برای آنانکه اهل استادیوم رفتن نیستند جوانانی که پخش تلویزیونی را رها کرده و در سرمای زمستان به ورزشگاه آزادی میروند افرادی معلوم الحال به حساب می آیند.

برای آنانکه اهل عبادت در مسجد و راز ونیاز با معبود و خواندن دعای کمیل نیستند این قبیل توسلات، کاری امل گونه و تاریخ مصرف گذشته محسوب می شود.

برای آنانکه اهل مجالس بزم و شادی نیستند یک میهمانی پر شور و نشاط جز برنامه ای لهو و لهب چیز دیگری معنا پیدا نمی کند.

برای آنکه اهل سکس نیستند تصور افرادی که روز و شب خود را در بستر جنس مخالف می گذرانند جز شهوتی آکنده به گناه چیز دیگری متصور نیست.

برای آنانکه لذت پرواز را درک نکرده اند ، پرواز با کایت جز ریسکی خطرناک و مرگ آور چیز دیگری به نظر نمی آید.

برای آنانکه لذت رکورد زنی را احساس نکرده اند اقدام برای پرش از روی 26 اتوبوس فقط کاری احمقانه است.

برای آنانکه به کربلا مشرف نشده اند تحمل رنج سفر از راه قاچاق و پذیرش مشکلات احتمالی اقدامی توجیه ناپذیر و غیر عقلانی به حساب می آید.

برای آنانکه در اروپای غربی زندگی نکرده اند تلاش پناهجویان ایرانی برای اخذ پناهندگی و لذت زندگی در یک کشور بیگانه اقدامی خفت بار و نابخشودنی جلوه می کند.

برای آنانکه غیبت نمی کنند (هرچند این یکی اساسا بعید است) لذت دور هم نشستن و خاطره تعریف کردن از سوتی های دوستان کاری پوچ و عبث است.

 برای آنانکه وبلاگ مهجاد را نمی خوانند تصور فیض عظیمی که از این بابت نائل می آید و لذت بسیاری که از این کار نصیب می شود اساسا غیر ممکن است.

 

به لذت های هم احترام بگذاریم؛ حتی اگر نمی توانیم آنها را درک کنیم.

فقط کافی است کمی دموکرات شویم و تکثر و سلایق گوناگون را بپذیریم.  همین......    

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 16:25  توسط مهجاد  | 


امان از این قلب ! س.س: قلبم را شکسته اند بی معرفتها. نه در این روزها؛ که عمری است بی رحمانه به لگد کردن و خورد کردن آن مشغولند. صدای شکسته شدن این قلب رنجور را مدتی بود که می شنیدم اما سعی داشتم به جای ناراحتی با صدایش ریتم بگیرم. اما روزگار مجال زیادی برای طنازی به من نداد. کمی فشار کمی درد و ناگاه وضعیت بهم ریخت.

همه چیز از یک روز معمولی شروع شد.گرفتگی در سمت چپ سینه از چند روز قبل محسوس بود اما مثل تمام دردهای این چند ساله زیاد جدی اش نگرفتم.

در اعتماد بودیم. مثل همیشه زمان کم بود و خبرها زیاد. دبیر سرویس فریاد می زد و مسئول فنی غر. هنگام افطار که فرا رسید گویی تمام رنج های این چند ساله بر قلبم فشار می آورد.همه نامردی ها، بیمعرفتی ها، دل شکستن ها، بد بیاری ها و نامرادی ها؛ بالاخره قلبم تیری کشید و دیگر خودم نبودم.

نسخه ها از هر طرف صادر می شد. یکی آن را از روزه داری می دانست،دیگری از کار زیاد، یکی هم از افطار سنگین و به مناسبت تشخیصش تجویزی می کرد.

سر انجام صبح یک روز پاییزی خودم را در درمانگاه قلب دیدم. چقدر خجالت کشیدم میان آنهمه پیرمرد و پیرزن ؛ جوانترین بیمار آن روز خودم بودم و فاصله سنی ام با نفر بعدی چیزی حدود 40 سال!!!

چقدر حسودی ام شد به پیرزن 70 ساله ای که بازنشسته نیروی هوایی ارتش بود و به گفته منشی مطب تا دو سال پیش که شوهرش زنده بود هیچ مشکل و کسالتی نداشت.

....روی تخت خوابیدم. حلقه هایی به دو دست و پایم زدند، یاد اوین افتادم. (برادران بسیجی در این جور مواقع می توانند به گوانتانامو فکر کنند)

 نوار قلب آماده شد. وای... پس نوار قلب که می گن اینجوریه. چقدر برای مادر بزرگ و پدربزرگم نوار قلب گرفته بودند. حتی یکی را هم ندیده بودم. نام پزشک معالجم را که شنیدم فهمیدم پزشک مادر بزرگم هم بوده. همه می گویند طبیب خوب وبا تجربه ای است فقط حیف که الان مادربزرگم در بهشت زهرا است!! ابوذر می گفت آخرین مریضی که این دکتر به آن دنیا هدایت کرده فلان همسایه است. تازه یاد معاد و قیامت افتادم و آنهمه درس های دو واحدی بینش اسلامی که با شوخی و خنده پاس می کردیم. آه...کسی این جا نیست تا از نحوه مواجهه با نکیر و منکر ازش سوال کنم. از فشار شب اول قبر بپرسم و دنیای برزخ....

...چقدر مصائب و سختی ها ما را مذهبی می کند. اصلا تا به مشکل می خوریم یادمان می افتد که خدایی هم هست.

نوبتم رسید. دکتر از سنم پرسید و کسب و کارم. نگاهی به نوار قلب انداخت و از قلبم اکو گرفت.

پرسیدم دکتر چی شده؟ جواب داد روی نوارت دو تا قلب می بینم که یک تیری ازوسطش عبور کرده ...اون تیر داره اذیتت میکنه!!!

مثل سریال های آبکی تلویزیون میگم: دکتر اگه چیزی هست بگید. من طاقت شنیدنش رو دارم؟ دکتر میگه به قلبت بگو طاقت شنیدن داشته باشه، تا یک "نه" می گیره به این حال و روز نیفته!!!

میگم دکتر؟؟؟

بلند میگه: خانم منشی مریض بعدی...

 ***

 

اکنون که چند روز از این طبابت گذشته هنوز زنده ام. در خانه اما مادرم از مقدار روغن غذایم کاسته ، پدر به نرمش نصیحتم می کند، خواهر به تفریح و دوستان هرکدام به چیزی. همه هم مراقبند تا جوش نیاورم به موقع استراحت کنم و البته قلبم را کسی نشکند.

حال من مانده ام و قرص ها و کپسول هایی که الان دیگر وقت خوردنشان است. یعنی همان قرص ها و کپسول هایی که مادر بزرگ مرحومم نیز مصرف می کرد!!!!  

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 9:5  توسط مهجاد  | 


مرده شویت را ببرند

کجا ؟

در هم که بروی

دنبالت می آیند

درد سر شده ای پسر

دست بردار نیستند

دستگیرت می کنند و دو سالی الافی

پشت میله ها هم که نمی توانی لولیتا بخوانی

باید بزنی تو نخ نهج البلاغه

دو نخ در روز

دود کنی برود هوا

***

حالا هوایی شده ای

حالی ات نیست

خیال می کنی خبری است

خیر سرت کله خری

آن ها هم همین را می خواهند

سر مرز که برسی

سر به نیستت می کنند

می زنند توی سرت که بوی قرمه سبزی بپرد

دنبال نعش کش هم نمی روند

تو نجسی رفیق

لای لجن می مانی و له می شوی

***

لگد به بخت خودت نزن

توبه که کنی

کار تمام است

می روی دنبال کارت و کیف می کنی

مرده شویت را ببرند

دلم شور می زند

شر به پا نکن

پیوست : برای دوستی که این روزها می خواهد برود نوشتم. گفت : مهدی کار همه ما تمام است. سرم را انداختم پایین و تاییدش کردم.    

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 8:29  توسط مهجاد  | 


 حوصله بحث کردن نداشتم.دعوا همان دعوای قدیم بود . حقوق زنان . انصافا حوصله می خواهد که با مذهبی ها بنشینی و از حقوق زنان بحث کنی حتی اگر از نوع روشنفکر مذهبی اش باشند.

به قاعده ای که مدتی است عادتم شده ایستادم و دعوا را نگاه کردم.

حرف جدیدی نداشت . ولی جالب بود برایم که چقدر این تناقض های ما گاهی خنده دار می شود .مهران اصرار داشت که دین کامل و بی نقص است . حقوق زنان در آن به طور کامل رعایت شده و هر چیز عجیب و غریبی که وجود دارد به خاطر تفسیر های بد از دین است .

مهران مذهبی است . ولی از نوع مدرن شده اش.

وقتی داشت با آب و تاب از اصل دین دفاع می کرد ، به حرکت دستهایش خیره شدم، طوری آنها را به طرف محبوب نشانه رفته بود که معنای اخطار و تهدید می داد.

محبوب  معترض بود . ولی گمان می کنم او هم ریشه های مذهبی خودش را دارد . نمی تواند همه چیز را نفی کند . به باور های زن ستیزانه مذهبی اعتراض دارد در حالی که از ته دل احساس پرستش فوق العاده ای به مذهب دارد.

تناقض عجیبی است ولی با آن کنار آمده . مهران هم همین طور.

هیچکدام نمی خواهند دین خود را از دست رفته ببینند . هنوز هم دین برایشان واژه بسیار ارزشمندی است . در میانه بحث دیدم که محبوب وقتی متهم شد فمینست است با دلخوری ای ن اتهام را رد کرد و حاضر نشد بپذیرد دارد حرف های فمینیستی می زند .

من با خودم فکر کردم که اگر به محبوب می گفتیم تو مذهبی هستی آیا به همین راحتی می توانست انکار کند . ؟

خلاصه که دعوای بی خاصیتی است این دعوای دین و حقوق زنان. خصوصا در جامعه ای متدین چون جانعه ما .

از دین اگر طرفداری کنی ، پس تکلیف باور های زن ستیزانه دینی چه می شود ؟

از حقوق زنان هم دفاع کنی به طرد دین متهمی .

من که همیشه دومی را ترجیح داده ام.

ولی حوصله بحث کردن ندارم. چون آقای سردبیر مخالف من است و نانمان آجر می شود .

بگذار این طور فکر کنند .

نکته : این پست بیشتر به درد نوشتن در دفتر خاطرات می خورد تا وبلاگ.حرف جدیدی هم که ندارد . تازه خیلی خصوصی شده است و کسی شایدرغبت خواندنش را نداشته باشد .ولی مطمئنم اگر دور و برتان را نگاهی کنید ، مهران و محبوب ها را بسیار می بینید . اصلا از کجا معلوم که خودتان مهران یا محبوب پست ما نباشید ؟

  

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 19:13  توسط مهجاد  | 


نترسید؛ هیچ کسی جدیدا تهدید نشده و هیچ کسی قرار نیست بمیرد. لا اقل خبر جدیدی نشده. این اخبار هم که این روزها می شنوید تازه نیست .دست گل خود ما است.

همه چیز از یک جستجوی اینترنتی شروع شد . به دنبال مرتب کردن آرشیو مقالات و آنچه پیشتر نگاشته بودم و حالا در دسترس نداشتم رو به سوی گوگل آوردم و عنوان مطلب را درج کردم. در اوج ناباوری مطلب را در سایتی به نام کفار دیدم. هفت ماه از نگارش آن مطلب می گذشت. با خواندنش مناسب دیدم قسمتی از آنرا در وبلاگ بیاورم. اما لازم بود قبل از آن مقدمه ای در باب سایت کفار آورده شده و پیشینه ای از آنچه با قرار دادن نامم در سایت سپاه اسلام شکل گرفته بود آورده شود. فکر می کنم حدودا 18 ماه پیش  بود که این سایت اینترنتی لیست اعدام روزنامه نگاران را منتشر کرد و پس از آن دیگر سایت به محاق رفت و مطلب جدیدی درج نکرد. همه افرادی هم که نامشان در این لیست بود از موضوع خبر داشتند  وچیز جدیدی اتفاق نیفتاده بود اما با این لینکی که چند روز پیش در وبلاگ قرار دادیم سر منشاء یک موج جدید رسانه ای شد که تحت عنوان تهدید روزنامه نگاران مطرح شد.

اولین بازتاب را ابتدا از یکی از همکاران روزنامه شنیدیم: " وای فلانی دیدی اسمت توی لیست سیاهه" قضیه را جدی نگرفتم اما فهمیدم سایت پیک نت با استناد به مطلب چراغ های خاموش، در گوشواره سمت چپ خود خبر تهدید به قتل روزنامه نگاران را منتشر کرده. پس از آن روزنامه روز در دو سه مطلب به این موضوع پرداخت. از گوشه و کنار اس.ام.اس هایی به دستم می رسید که از درج نامم در لیست سیاه ابراز نگرانی می کردند. در محافل مطبوعاتی هم سایت سپاه اسلام بحث روز بود.حال آنکه این خود ما بودیم که با یک لینک ساده یک لیست قدیمی را نه به قصد موج خبری بلکه به منظور یادآوری زنده کرده بودیم.

نکته جالب در این قضیه اینکه فضای سیاسی کشور به راحتی قابلیت پذیرش اخبار چنینی را داشته و حتی می توان با انتشار اطلاعیه های تهدید آمیز پاییز 77 جامعه را دوباره در نگرانی فرو برد. گویی حالا که به جد تهدیدی مطرح نشده اما اصحاب قلم آمادگی مواجهه با مهرورزی عصر جدید رادارند!!!

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 3:26  توسط مهجاد  | 


م-ت: دوستان مي خواهند اعتراض كنند كه چرا دولت  ايران در اجلاس جهاني  جامعه اطلاعاتي حضور ندارد . من  هم مي خواهم  تلافي كنم و به اين دوستان اعتراض كنم كه مگر شما بيكاريد ؟

مي خواهم بگويم فكر مي كنيد اگر كسي از دولت در اين اجلاس حضور پيدا كند چه ثمري براي ما خواهد داشت ؟. اصلا همان دوره خاتمي هم كه دولت حضور پيدا كرد در اين اجلاس مگر چه اتفاقي افتاد .؟

نمايندگان ايران رفتند و كلي از بودجه اين مملكت مايه گذاشتند و وقتي برگشتند تازه فيلتر سايت ها چند برابر هم شد . بعدش وبلاگ نويس ها را گرفتند . بعد باز كلي هزينه كردند و نرم افزار هاي هوشمند فيلترينگ خريدند. حالا شما باز اصرار داريد كه از اين دولت نماينده اي به جامعه اطلاعاتي برود كه چه غلطي كند .؟

لابد اگر آنجا هم بروند طرح ابتكاريشان گل مي كند و به كشورهاي اسلامي پيشنهاد مي دهند كه از دستاورد هاي ايران در زمينه فيلترينگ استفاده كنند . بعد هم وراجي مي كنند كه اينترنت در تسخير شيطان است و وقتي هم كه به ايران بيايند پوست از سرمان مي كنند .

من نمي دانم شما چه اصراري داريد كه براي اين جماعت مشروعيت بخريد .آخر مگر اين متوليان فرهنگ و ارتباطات نماينده واقعي شما هستند كه انتظار داريد از حقوقتان دفاع كنند ؟

خلاصه به نظرم خيلي انتظار بي جايي است كه  بخواهيم جماعتي را به اجلاس جامعه اطلاعاتي بفرستيم كه الفباي زندگي در چنين جامعه اي را هم بلد نيستند . حالا از ما گفتن بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 19:54  توسط مهجاد  | 


س.س: فکر می کنید مهمترین دغدغه اکثریت زنان و دختران جامعه در روزهایی که می گذرد چیست؟ تغییر نام مرکز امور مشارکت زنان به مرکز امور خانواده؟ نبودن هیچ وزیر زنی در کابینه؟ بخشنامه جدید شورای عالی انقلاب فرهنگی در ممنوعیت تولید آثار لیبرالیستی و فمینیستی؟ بخشنامه صفار هرندی درمورد ساعت کار زنان؟

 

نه نه نه... اگر در این گمانید که اکثریت زنان این مرز و بوم در چنین دغدغه هایی غوطه می خورند باید با کمال شرمندگی عرض شود که غرق در اشتباهید؛

آنچه این روزها درهر محفل زنانه ای به گوش می رسد با عرض شرمندگی؛ روم به دیوار؛ گلاب به روتون "رفتن فرزاد حسنی" از برنامه جزر و مد و بررسی علل پیش آمده و موشکافی احتمالات ممکن است. به همین سادگی.

 

البته امورات این قشر فقط از این راه نمی گذرد اینها دغدغه های بزرگتری هم دارند. مثلا اینکه چرا "بهزاد" اینقدر نامرده که "رعنا" رو ول کرده و رفته چسبیده به فرشته، در این دو سه شب خواب و خوراک را از جامعه محترم نسوان ربوده!!!

 

درهمین بیت خودمان خواهرم  هر شب می نشیند پای جعبه جادویی و با حرص و جوش فراوان زیر لب زمزمه می کند "ای بی شرف" ،" ای بی چشم رو" ، "ای بی همه چیز"  آخه این چه رسمشه؟

 سریال که تمام می شود تحلیل های خانوادگی شروع می شود : مادر و دختر با هم، جاری ها با هم ،دختر خاله ها با هم : « دیدی چی کار کرد؟ آخه چطوری می تونن؟ واقعا که!!! » بعد هم طوری که ما نشنویم آهسته می گویند : این مردها همشون همینن!!

در تاکسی و مینی بوس، بازار بد و بیراه گفتن به بهزاد گرمه گرمه .... هر کسی از زاویه ای مسئله رو بررسی می کنه؟ خیلی ها معتقدند این سریال بدآموزی داره و چشم و گوش آقایون رو باز می کنه. اینها البته نمی دونن ما چشم و گوش باز تر از این حرفهاییم!!!

 به  روزنامه که می رسم بحث فرزاد حسنی جریان داره:« بنده خدا مگه چی گفته بود که بیرونش کردن؟ از وقتی اون رفته دیگه برنامه دیدن نداره»

در محفلی دیگر تیپ و قیافه و مرام و معرفت مجری بخت برگشته مورد بررسی قرار می گیرد:

 «اولی:این که این حرف ها رو میزنه یعنی هیچ دختری حاضره با ساده زیستی و بی آلایش باهاش ازدواج کنه؟ دومی: وا، نگو این حرف ها رو من خودم حاضرم با 5 سکه مهریه با هاش.... فرزاد خیلی جوون پاک و دوست داشتنیه........

 

خلاصه کل دغدغه قشری که حالا مطالباتش روز به روز افزایش می یابد در همین حول وحوش خلاصه می شود. این البته به غیر از دغدغه "آق قندی" و "هاشم آقا" و "شازده" است!!!

حقیقتش دلم برای زنان آوانگاردی که برای کسب حق  و حقوق این طیف تلاش می کنند و البته بیشتر خوانندگان این مطلب نیز همانها هستند خیلی می سوزد. با چنین عقبه ای وزارت که هیچ؛ وکالت هم از دستشان می رود.

 باید قبول کنیم طیف وسیعی از زنان جامعه همانهایی هستند که معصومه ناصری در راهرو ساختمانشان در حال سبزی پاک کردن و سخن چینی دیده نه روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان و فعالان  نهادهای مدنی و پیشروان حقوق زنان.

شاید با درک این واقعیت بهتر بتوان راجع به برنامه ها و فعالیتهای آینده تصمیم گیری کرد.

  

با همه این حرف ها حالا اگه روزی روزگاری، یک فرشته ای سر راه یک بهزادی قرار گرفت خانومها اینقدر بی جنبه بازی در نیارن...  کمی سعه صدر داشته باشند و بگذارند دست محبتی بر سر یک بنده خدای دیگه ای هم کشیده بشه!!! آیدا هم این رو فهمید. خلاصه اگر ظرفیت رعناها افزایش پیدا کنه و حسودی در کار نباشه و .....  تروخدا در کامنتها فحش بارانم نکنید...این آخری شوخی بود!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 7:19  توسط مهجاد  | 


امروز دوشنبه که روزنامه ها تعطیل است و ما هم خوشحال از این بابت ، جدیدترین صفحه وبلاگ در روزنامه اعتماد منتشر شد. اما از آنجاییکه به سایت اعتماد ، اعتمادی نیست پیشنهاد می شود علاقمندان مثل بچه آدم تشریف ببرند دکه روزنامه فروشی سر کوچه و با پرداخت ۱۵۰ تومان ناقابل یک نسخه تهیه کرده و با دیدن مطلب وبلاگشان در روزنامه به حظ وافر دست یابند.(باور کنید آنچه در سایت آمده هیچ شباهتی به آنچه منتشر شده ندارد)

پیوست: در یکی از کامنتها از زهرا سوالی پرسیده بودیم که او هم لطف کرده و مفصل پاسخ داده. برای پاسخش البته مفصل تر حرف داریم اما از حد و اندازه های وبلاگی خارج است و در نتیجه بی خیال...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 2:8  توسط مهجاد 


نامردها قول دادند

ما قبول کردیم

سر برج است

پولمان را ندادند

قرار دارم امروز

نه برای معاشقه

برای پرداخت قسط

***

حال ندارم آقا  

مثل کتابفروشی های انقلاب

وقت مصاحبه است

آدم عوضی آن طرف خط

چقدر زر می زند

قرارم دیر شد

قسط را کی بدهم ؟

بانک می بندد الان

حوصله ام سر رفت

ساعت دارد 7 می شود

شب شده می فهمی ؟

عطرهای مترو را امتحان می کنم

اشانتیون است دیگر ،

ضرر که ندارد

****

درب و داغان

11 شب

چیزی کوفت نکردم

هوا هم الکی سرد شده

باران که نمی آید

***

قلبم می لرزد

ویبره موبایل است

ساعت سه و نیم صبح!

حالا اول برج

پولمان را ندادند

می خواهیم دعوا کنیم

این برنامه فرداست

پیوست   مهدی هستم ، می دانم این چیز ها که نوشته ام نه ارزش ادبی دارد و نه غیر ادبی. ولی انصاف بدهید نباید از کسی که دوساعت و نیم سروده های یک شاعر روس دهه 50 راخوانده است و بعد پشت مونیتور نشسته چیز بهتری انتظار داشت. بهر حال یک بار دیگر هم تاکید می کنم که این ها شعر نیست . سوء تفاهم نشود یک وقت .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 19:42  توسط مهجاد  |