آری
اما برای آن زمستان ها گذشت
نامی نیست
بامداد
هم الساعه از خانه گنجی برگشتم . اکبر با رییشی به قول خودش طالبانی و چهره ای آخوندی به خانه برگشته است اما همان چشم های شوخ و روی گشاده را دارد .وزنش ۴۹ کیلو شده است و کمرش درد می کند. چنان که بعد از چند دقیقه نشستن در حضور خبرنگاران ناچار شد برود استراحت کند .
کسی سعی نکرد از گنجی سوال های سیاسی بپرسد او البته خودش هم تمایلی به این کار نداشت . تنها عید را تبریک گفت و گفت که می خواهد چند روزی به مسافرت برود .
در میان بچه هایی که آمده بودند خانمی بود که اصرار داشت گنجی را قهرمان نسل جوان معرفی کند . اکبر اما در پاسخش خندید و گفت به قهرمان بودن من احتياجي نيست . همه تان قهرمان شده ايد . سخنش رنگ مبالغه نداشت .
این شاید سیاسی ترین صحبتی بود که گنجی در جمع خبرنگاران در فاصله چند ساعت پس از آزادی اش عنوان کرد .
سرگه هم سوال های با مزه ای پرسیده بود از وزن و ضربان قلب اکبر و او هم گفته بود که ۴۹ کیلوست و ضربانش ۹ روی شش .
بگذريم .حالا آن شش سال کذایی تمام شده است . اکبر کنار معصومه کنار کیمیا کنار خانواده اش است . ما هم همین را می خواستیم دیگر.
نوشته های مرتبط دوستان
گزارش پيام البته به زبان انگليسي
س.س: انگار حتما باید نیروهای ارتش آمریکا در خیابان های تهران قدم بزنند تا آقایان باور کنند اوضاع بحرانی است.
زمانی بود که به رفقای ارزشگرا و دوستان اصولگرای خود لزوم تدبیر در پرونده هسته ای را یادآور می شدیم. آقایان دلشان را خوش کرده بودند به اینکه با سه کشور اروپایی در سعد آباد توافق نامه امضا کرده ایم و آمریکا در مخمصه افتاده است.
گذشت و گذشت تا اروپایی ها نیز در کنار آمریکا قرار گرفتند، آقایان دلشان را خوش کردند که روسیه و چین را داریم و با اتخاذ سیاست نگاه به شرق و انعقاد قراردادهای اقتصادی می توان نظر مساعد این دو کشور را برای حمایت از ایران جلب کرد.
گذشت و گذشت تا اجلاس حساس شورای حکام رسید. آقایان دلشان را خوش کردند که برای نخستین بار اجماع صورت نگرفت و کار به رای گیری کشید.
گذشت و گذشت تا روسیه و چین هم پشتمان را خالی کردند. آقایان دلشان را خوش کردند که غیر متعهدها را دارند. از میان غیر متعهد ها هم چند کشوری به حمایت از آمریکا برآمدند. آقایان دلشان را خوش کردند که شورای امنیت تهدیدی بیش نبوده و غربی ها به آن روی نخواهند آورد.
حالا می گوییم دیدید در نهایت کارمان به شورای امنیت کشید، این بار دلشان را خوش کرده اند که در این شورا اختلاف نظر وجود دارد و آن ها هنوز به جمع بندی نرسیده اند!!!
همه این ها را گفتند و شنیدیم اما هیچ وقت فکر نمی کردیم پرونده ما به شورای امنیت برود و آقایان بگویند آمریکا در مخمصه افتاده و نمی داند چگونه خود را از این گرداب نجات دهد و بوش هم احساس خطر می کند!!!!
دوستان اصولگرای ما انگار فرق شورای امنیت و شورای شهر را نمی دانند. چنان از فلاکت آمریکا در شورای امنیت حرف می زنند که آدمی تعجب می کند اگر بررسی پرونده ایران در شورای امنیت اینقدر برای ما خوشایند است و آمریکا را به مشکل انداخته چرا به جای تعلیق داوطلبانه، به "ارجاع داوطلبانه" روی نیاوردیم و خودمان به طور داوطلبانه پرونده مان را به شورای امنیت نفرستادیم؟؟؟
انگار حتما باید چتر سربازان آمریکایی بر فراز شهرهایمان گشوده شود تا ارزشگرایان در یابند خطر جدی است؛ هرچند که احتمالا آن موقع نیز دلشان را خوش خواهند کرد که چترشان باز نمی شود یا سالم به زمین نخواهند رسید!!!
دلشان را خوش کرده اند آقایان........
س.س: به گمانم ما آخرین نسلی بودیم که چهارشنبه سوری را نه به شکل اصیل اما لااقل شبه سنتی به جا می آوردیم. پس از ما، آنها که در سن و سال جوانی بودند و شور و شوقی برای این منظور داشتند راهی دیگر پیمودند و همنشین اکلیل سرنج و مخلفاتش شدند.
نسل ما نسل دارت و فشفشه بود. چه حوصله ها داشتیم که می نشستیم و گوگردهای سر چوب کبریت را خالی می کردیم تا با پرتاب دارت، صدای خفیفی برخیزد و همه حالی به حالی شویم. نو آوران جمع ما "دارت چوبی" می ساختند که هم صدای بیشتری داشت و هم حس و حال دیگری. با این حال همه در یک کار مشترک بودیم و آن پریدن از روی آتش.
دارت هایمان البته گاهی هم عمل نمی کرد که اصطلاحا به آن لقبی می دادیم و حالا گفتن ندارد. با این حال عمل کرده اش خطری برای هیچ کس نداشت.
از آن روزگار تا حالا آنچه برجای مانده صدای توپ و گلوله است و صدای انفجار. شاید تمرینی است برای ما که روز به روز به جنگ نزدیک و نزدیک تر می شویم، برای گوشهایمان که کم کم باید خود را برای صدایی بالاتر از این آماده کنند و البته نگرانم که ناگاه همین روزها در میانه انفجار نارنجک های دستی و نوای "به به" و "چه چه" جوانک ها، صدای انفجار مهیبی نیز بیاید و همه در فکر و خیال چهارشنبه سوری ذوق زده بگویند: وه.........چه نارنجکی!!!!
از روزگاری که من نیز چونان دیگر همسن و سالانم چادر به سر کرده و قاشق زنان از همسایگان خوراکی طلب می کردم، چندین و چند سال می گذرد. فالگوش ایستادن که کار هر روزمان بود!!!
یادش بخیر بزرگترین تحقیر آن روزهایمان این بود که صاحب یکی از خانه ها چادر از سر ما می کشید و رسوای عالممان می کرد. یا دخترک همسایه که بزرگتر و شیطان تر از ما بود، همراه با باز کردن درب منزل، پارچ آب بر سر ما خالی می کرد. جیغ و داد بچه ها، آزاردهنده ترین صدایی بود که آن روزها به گوش می رسید. آن هم تازه چه صفایی داشت!!!
این روزها که صدای توپ و تانک چهارشنبه سوری، گوشمان را پر کرده و فکرمان نیز از اخبارشاخ و شانه کشیدن غرب برای حمله به ایران مشغول شده، به دنبال پناهگاهی می گردیم تا این روز و شب را به آسودگی سر کنیم؛ چه نه حوصله آتش بازی سنتی ایرانی را داریم و نه علاقه ای به آتش بازی مدرن دولتی.
آیا پناهگاهی هست؟
از دفتر ریاست جمهوری زنگ زدند به روزنامه که از این به بعد اخبار مربوط به گرانی را کار نکنید . تاکید کردند در ستون ارتباط های مردمی هم گله و شکایت های مربوط به تورم شب عید چاپ نشود . مملکت گل و بلبل.
پس دروغ است که 75 درصد مردم زیر خط فقرند . کذب است که 5/3میلیون تحصیلکرده بیکار وجود دارد . آمار مربوط به قتل و جنایت و خشونت هم لابد فقط شایعه است. مملکت گل و بلبل !
حالا گیریم که همین روزنامه های بی رمق و نیمه جان هم لال و چشم و گوش بسته تر شوند ، یعنی این گونه همه از فقر و بیکاری و مصیبت غافل می شوند و امن و آسایش جایگزین می شود ! مملکت گل و بلبل
دیروز یکی از روزنامه نگار های قدیمی می گفت اواخر روزگار محمد رضا نیز همین بساط به پا شده بود . اعلیحضرت خوش نمی داشت که گفته شود در مملکت او قتل و فحشا و جنایت وجود دارد برای همین میخواست صفحات حوادث روزنامه ها را تعطیل کند . مملکت گل و بلبل
پس هیچ بعید نیست که امروز هم بعد از دستور العمل های پیاپی شورای عالی امنیت ملی و تذکار های کتبی و شفاهی دادستانی ا ز جانب دولت فخیمه دستور رسد که تنها مجازید اخبار مربوط به ظهور امام زمان و نایب بر حقش را منتشر کنید . مملکت گل و بلبل .
به پاس آنها که با پرچم سفید صلح رفتند و به صورت های سرخ و کبود برگشتند .
این شعری است از نزار قبانی شاعر عرب خطاب به ...!
آقا!
مشرق زمین شما
به هنگام سخن گفتن با زنان ساطور به دست می گیرد
و بهارها و خواهش ها و
بافه های سیاه گیس را گردن می زند
سرورم!
مشرق زمینتان ،
تاج شرفش را از جمجه ی زنان می سازد
آقای بزرگوار !
مشرق زمین شما زنان را نیزه محصور می کند !
مشرق زمین شما مردان را برای پیامبری بر می گزیند
وزنان را زنده زنده در خاک می کند .
س.س: بر این باورم که بیهوده ترین شعاری که در این مدت به کرات سر داده شده و پوچ ترین اس.ام. اسی که در این چند هفته رواج یافته جمله آشنا و آزاردهنده ای است تحت عنوان "انرژی هسته ای حق مسلم ما است" . چرا که سردادن این جمله، جز آن که ناآگاهی زمزمه کنندگان آن را می رساند حاوی انواع و اقسام پالس های معنادار برای دولتمردان غیر پاسخگویی است که به پشتوانه این شعار قصد دارند هر آنچه در ذهن می گذرانند عملیاتی کنند.
مسلم بودن حق ایران در استفاده از انرژی هسته ای را از این رو شعاری بیهوده می دانم که کسی بر سر آن بحثی ندارد و ایران هم اکنون بدون مشکل در این زمینه ها مشغول فعالیت بوده و کارهای خود را به پیش می برد.
اتفاقا تمام آن موارد صلح آمیزی که صدا وسیما هر روزه تحت عنوان کاربرد های انرژی هسته ای از آن نام می برد و به واسطه آن خواهان حمایت مردم از حق مسلم ایران می شود جزء مواردی است که نه فقط اروپا و آمریکا، بلکه هیچ احدی نسبت به آن حساسیتی نداشته و اتفاقا تمام جهانیان، مثل میلیون ها ایرانی بر این حق ایران معترفند.
ماجرا این جا است که ایران می خواهد در خانه اش " کاردی " داشته باشد تا از آن برای پوست کندن خیار استفاده کند اما فناوری ساخت کارد را از " عبدالقدیرخانی " گرفته که در ساختن "قمه" تخصص دارد. نتیجه این می شود که دنیا می گوید داشتن قمه صلاحیت می خواهد و بدون اعتماد سازی نمی توان آن را در اختیار هر شخصی گذاشت. به ویژه آنکه، آن کشور قصد داشته باشد یک کشور دیگر را هم از صحنه روزگار حذف کند.
ادامه مطلب...
افتتاحیه کافه تیتر را رفتیم . کافه تیتر ، کافه کوچکی است که قرار است مامن روزنامه نگاران باشد . جایی در حوالی میدان انقلاب . دکوری ساده دارد و میان سنت و مدرنیته معلق است.
با این حال نتوانستم با فضای این کافه ارتباط برقرار کنم .حس آرامش خاص کافه ها در آن وجود ندارد .انگار استرس های روزمره روزنامه نگاری به آن جا هم منتقل شده است . شاید هم اصلا حضور روزنامه نگاران در آنجا آرامش را از آدم می گیرد .به هر حال هرچه هست ، ایراد از ماست .مایی که عادت کرده ایم همه جا شلوغ بازی راه بیاندازیم و این عادت به کافه نشینی هایمان هم سرایت کرده است. . بنابراین تصور وحشتناکی می شود وقتی یک کافه پر از روزنامه نگار شود.
از این ها که بگذریم ایجاد یک کافه خاص روزنامه نگاران ایده جالب و قابل تقدیری است ولی باز نمی شود انکار کرد که فضای کوچک کافه تیتر مطمئنا نمی تواند آرامش را در انتهای یک روز خسته از خبر به روزنامه نگاران بازگرداند . این کافه ضمنا به لحاظ کوچکی قادر نخواهد بود تا به مکانی برای انجام مصاحبه های خبری تبدیل شود . شاید تنها رسالتی که از کافه تیتر بر می آید میزبانی دورهم نشینی های چند نفره رونامه نگاران باشد .
پیوست : صاحبان کافه تیتر آدمهای خلاقی هستند . آنها برای روز افتتاحیه از هر مشتری خواستند تا تیتری را برای کافه پیشنهاد دهد . وقتی نوبت پیشنهاد من رسید تقریبا دفترچه پیشنهاد ها پر شده بود . خلاصه من " خانه امن " را پیشنهاد کردم. هر چند که به نظر خودم هم خیلی شعاری آمد .

هر سوالي كه از مرد اول ديپلماسي هسته يي پرسيدند يا گفت بعدا مي گويم . يا گفت نياري به جواب دادن نمي بينم . يا در كمال اعتماد به نفس از پاسخ دادن به آن طفره رفت .
خلاصه به اين حس رسيدم كه اين آقا اصلا كاره اي در پرونده هسته يي نيست . حس مي كنم او هم نقشي مثل مرتضوي دارد كه بنا به وظيفه بايد در سيبل قرار گيرد والا تصميم جاي ديگري گرفته مي شود و اين بازي هاي لوس كه لاريجاني ديپلماسي مي نامد هم اسباب سرگرمي غربي هاست وبس .
اصلا به نظرم غربي ها هم دست او را خوانده اند كه هرچه ايران از تمايلش به مذاكره سخن مي گويد ، آنها سرباز مي زنند و نمي پذيرند . با آن كه نمي خواهم خيلي به تئوري توهم توطئه بها دهم اما اين را هم نمي توانم بپذيرم كه واقعا ممكن است يك آدم بي اراده اي مانند لاريجاني براي رياست پرونده هسته يي انتخاب شود و همه مسوليت ها هم به او واگذار شود .
در هر حال فكرم به جايي نمي رسد . فقط حس مي كنم كه براي اين ماجراي هسته يي جاي ديگري دارد برنامه ريزي مي شود . جاي ديگري كه از آن خبري ندارم . اما حس بدي به آن دارم .
س.س: از دوران قدیم تاکنون که به خاطر می آورم، دوستان خوب و صمیمی بسیاری داشته ام که اینک هر یک را به دلایلی در اطراف خود نمی بینم.
جدا شدن ما البته خیلی اوقات با سوء تفاهم و اختلاف بوده و این بدترین چیز، برای آن هایی است که عمری برای یکدیگر افه مرام و معرفت گذاشته اند و به وقت جدایی خاطره ای ناخوش از هم به یادگار می گذارند.
به یاد می آورم گرم ترین روابط دوران تحصیل تا زمانی بود که رفقا چشم و گوششان باز نشده و چشمشان در نگاهی اسیر نگشته بود. به محض آنکه دوستان دلی از دست میدادند و به خیال خود لیلی گمشده شان را پیدا می کردند، دیگر به روی او اسم "رفیق از دست رفته" می گذاشتیم و البته از جمعمان جدا می شد. چه دروغ ها، چه کلک ها، چه فتنه ها و چه دورویی ها دراین میان پدید نمی آمد و تازه فاجعه آن جا بود که دو تن از دوستان بر سر گزینه ای مشترک رو در روی هم قرار گرفته و چه نامردی ها و ضربه ها که در این میان شکل نمی گرفت..........
ادامه مطلب...
امروز 12 /12 شمسي ، 3/3 ميلادي و 2/2 قمري بود . اما هيچ روز ويژه اي نبود . يك جمعه دلگير كه همين طور به بازيگوشی و سر به هوايي گذشت .
وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی : وبلاگ ها ضابطه مند می شوند . فضای کنونی حاکم بر وبلاگ ها جالب نیست و باید قانون مند شوند .
مبارک باشه !!!
این هم خبر رسمیش

م- ت:
چهره ات شبیه تیتر های یالثارات است
زمخت ،بی قواره ، بی منطق
وقتی که بر افروخته می شوی
شبیه کیهان
نیمه پنهان
شبیه بازجو ها می شوی
***
یک روز هم شبیه گل اقا شو
ساده ، عمیق ، دوست داشتنی

پل گودمن
متن زیر زاییده ذهن دوستی است که همیشه به ذکاوت و بینشش غبطه خورده ام. زاییده ذهن انسانی است که هم فلسفه را خوب می داند هم در جامعه شناسی تبحر دارد ، هم دستی در فلسفه هنر دارد و هم ذوق ادبی سرشاری .
با چنین انسانی اعجوبه ، چهار سال همکلاس و همدانشگاهی بودم. آن اوایل به جای دیالگوگ با یکدیگر جدل می کردیم. اما چنان استادانه و فروتنانه سخن می گفت که من از حب و بغض های خودم هنگام سخن گفتن شرمنده می شدم .
رسول حالا چند ماهی است پا به فرار گذاشته از این سرزمین . راهی فرانسه ،راهی پاریس شده است تا در آن شهر که شریعتی از سر کم تجربگی شهر شراب و شهوتش می خواند ادامه تحصیل دهد در رشته فلسفه سیاسی .
آن زمان که هنوز در ایران بود چند باری گزیده گویی هایش را برایم خوانده بود . به نظرم به گزیده گویی های نیچه شبیه می آمد .خودش این را باور نداشت و شاید من اشتباه می کردم.
یک بار هم که به توصیه دوستانه خواستم دعوتش کنم به وبلاگ نویسی ،گفت :وبلاگ شبیه فاحشه خانه است و آدم باید مدام منتظر مشتری باشد. پاسخش دهانم را بست . با این حال رسول حالا که در ایران نیست و از جمع ما بچه های علوم سیاسی جدا شده تصمیم گرفته وبلاگی راه اندازی کرده و در زمینه مورد علاقه اش که همان فلسفه باشد بنویسد.
پیش از آن وی چند خطی از گزیده گویی هایش را به پاس دوستی برای ( مهجاد ) فرستاده بود که در ادامه خواهید خواند.چند خطی که نه فقط دوستانه بلکه عمیقا انسانی است .
در ضمن به وبلاگ رسول هم سر بزنید.
ما همه کودکانی هستیم به دنبال ِ این پرندگان ِ سبکبال و زیبا ... آرزوهایمان در پرواز ... و دلهایمان شکسته و نا امید ... می اندیشیم که ایکاش خدایی باشد و آن پرنده را به ما بازگرداند ... نه آنکه زیاده خواهی می کنیم ... توان ِ پریدن در خود نمی بینیم ... قدرت ِ دویدن به دنبال ِ آن پرنده را نداریم ... و از ته ِ قلب آن پرنده را می خواهیم ... پاک ترین خواسته ...
چیست زیبا تر از آرزوی ِ کودکی که شب از خدا پرنده ای می خواهد ؟ ... کودکی که شب بزرگترین قولهایش را به خدا می دهد تا شاید آرزویش بر آورده شود ؟ ... و چیست زیباتر از ما و آرزوهایمان ؟
ایکاش من خدایی بودم ... دلم به اندازه تمام ِ آرزوهای ِ شما ... و خودم بی آرزو ترین ...
نه ... ایکاش من فقط خدایی بودم ... دلم به اندازه آرزوهای ِ شماست ... و خودم بی آرزو ترین ...
پرنده ام را دنبال نمی کنم من ... بگذارد بگریزد ... مگر نه آنکه پرنده ها در قفس می میرند ؟ ... اما من پرنده را از داشتنش بیشتر دوست دارم ... بگذار بگریزد از من


